تبليغاتX
بیمار عشق حسین
السلام علیک یا حسین بن حیدر             صفحه نخست            ایمیل مدیر
بیمار عشق حسین

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
 لينك مطلب      

انالله و انااليه راجعون

درگذشت مرجع عالیقدر حضرت آیت الله نجومی تسلیت باد

نوشته شده توسط سید محمد در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
 لينك مطلب      

بسم الله الرحمن الرحيم

ثواب دعاى روز ششم:

عطا مى كند خدا به او چهل هزار شهر.

ثواب روزه روز ششم:

خداى متعال صد هزار شهر در بهشت به شما عطا مى كند كه در هر شهرى صد هزار خانه و در هر خانه اى صد هزار تخت از طلا هست كه درازى هر تخت هزار ذراع است. بر هر تختى همسرى از حور العين است كه سى هزار زلف جلو پيشانى دارد كه با دُرّ و ياقوت بافته شده است و هر زلفى را صد كنيز حمل مى كنند.

نوشته شده توسط سید محمد در پنجشنبه پنجم شهریور 1388
 لينك مطلب      

توصيه مى شود خطبه مهم وبليغ رسول خدا صلّى الله عليه وآله ـ كه آن را در استقبال از ماه

مبارك رمضان ايراد فرمودند ـ با تدبر كامل در مضامين بلند آن مطالعه شود. سپس جمله جمله و

 كلمه كلمه آن اجرا و به آن عمل گردد؛ زيرا اين خطبه پربها وگران سنگ حاوى خير دنيا

وآخرت است. در اين خطبه رسول گرامى اسلام فرموده اند: «أيها الناس، ان انفسكم مرهونة

باعمالكم، ففكّوها باستغفاركم، وظهوركم ثقيلة من اوزاركم فخففوا عنها بطول سجودكم... أيها

الناس، من فطّر منكم صائماً مؤمناً في هذا الشهر كان له بذلك عندالله عتق رقبه ومغفرة لما مضى

 من ذنوبه... أيها الناس، من حسّن منكم في هذا الشهر خلقه كان له جوازاً على الصراط...؛

(بحارالانوار، ج 93، ص 356) اى مردم جان شما در گرو اعمال شماست. پس بياييد و خود را

 با استغفار رهايى بخشيد. پشت شما از بار [گناه] سنگين شده است، پس با سجده هاى طولانى

 (در پيشگاه خدا) اين بار گران را از پشت خود برداريد... اى مردم، هريك از شما در اين ماه،

 مؤمن روزه دارى را افطار دهد، اين كار او در نزد خدا مانند آن است كه بنده اى آزاد كرده

است وبه پاس چنين كارى خدا گناهانش را مى آمرزد. اى مردم، هركدام از شما در اين ماه

اخلاق خود را نيكو كند، گذرنامه پل صراط او خواهد بود.»

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه سی ام مرداد 1388
 لينك مطلب      

يا عَلِىُّ يا عَظيمُ يا غَفُورُ يا رَحيمُ اَنْتَ الرَّبُّ الْعَظيمُ الَّذى لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَى ءٌ

وَهُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ وَهذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَكَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَفَضَّلْتَهُ

عَلَى الشُّهُورِ وَهُوَ الشَّهْرُ الَّذى فَرَضْتَ صِيامَهُ عَلَىَّ وَهُوَ شَهْرُ

رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ هُدىً لِلنّاسِ وَبَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى

وَالْفُرْقانِ وَجَعَلْتَ فيهِ لَيْلَةَ الْقَدْرِ وَجَعَلْتَها خَيْراً مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ فَيا

ذَالْمَنِّ وَلا يُمَنُّ عَلَيْكَ مُنَّ عَلَىَّ بِفَكاكِ رَقَبَتى مِنَ النّارِ فيمَنْ تَمُنُّ

عَلَيْهِ وَاَدْخِلْنِى الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه سی ام مرداد 1388
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
 لينك مطلب      

اولين امام مؤمنين و خليفة الله بلا فصل بعد از رسول الله خاتم النبيين صلى الله عليه وآله، برادر، پسرعمو، وزير و داماد او سيدالوصيين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در روز جمعه 13رجب در بيت الله الحرام، داخل كعبه معظمه به دنيا آمد، كه قبل و بعد از او مولودى در آنجا بدنيا نيامده و نخواهد آمد.
اسم شريفش على عليه السلام است. صاحب كتاب الانوار مى گويد: على بن ابى طالب عليه السلام در كتاب خدا 300 اسم دارد. مشهورترين القاب آن حضرت اميرالمؤمنين است و ابن شهر آشوب بيش از 850 لقب براى آن حضرت ذكر نموده است.

● القاب اميرالمؤمنين عليه السلام

مشهورترين كنيه هاى آن حضرت ابوالحسن عليه السلام است. اضافه بر اسامى و القابى كه آن حضرت در كتاب هاى مختلف آسمانى به زبانهاى مختلف دارند.... چه اينكه آن حضرت نزد اهل آسمان معروف به شمساطيل است. در زمين جمحائيل، در لوح قنسوم، در قلم منصوم، در عرش معين، نزد رضوان امين است، نزد حور العين اصب است، در صحف ابراهيم عليه السلام حزبيل است، در عبرانيه بلقياطيس، در سريانيه شروحيل، در تورات ايليا، در زبور اريا، در انجيل بريا، در صحف حجر عين، در قرآن على است.

● والدين اميرالمؤمنين عليه السلام

پدر والا مقام آن حضرت، سيد بطحاء حضرت ابوطالب عليه السلام، و مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبدمناف، بانوى حرم حضرت ابوطالب عليه السلام است كه انوار امامت و ولايت اولاً از آن خزانه ى عصمت و گنجينه حياء و عفت به ظهور آمده و اولين هاشميه اى است كه چنين اختر فروزنده اى آورد.
آن حضرت نه تنها مادر اميرالمؤمنين عليه السلام بود، بلكه بعد از فوت عبدالمطلب عليه السلام ـ كه شش يا هشت سال از سن مبارك پيامبر صلى الله عليه وآله گذشته بود و آن حضرت به ابوطالب عليه السلام سپرده شده بود ـ فاطمه بنت اسد عليها السلام در حق پيامبر صلى الله عليه وآله مادرى مى كرد و هميشه او را بر فرزندان خود مقدم مى داشت و همه روزه از آن حضرت علامات نبوت را مشاهده مى نمود و پيامبر خدا صلى الله عليه وآله آن حضرت را مادر خطاب مى كرد.
همچنين بعد از رحلت حضرت خديجه كبرى عليها السلام، پيامبر صلى الله عليه وآله فاطمه زهرا عليها السلام را به فاطمه بنت اسد عليها السلام سپردند. ايشان براى آن حضرت مادرى مى كرد و در دامان عزت خود آن مستوره ى دو جهان را باجان و دل سرپرستى مى كرد تا زمانى كه از دنيا رفت.
آن حضرت در سال چهارم هجرى در مدينه طيبه از دنيا رفت و در بقيع مدفون شد. هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام خبر فوت والده اش را به پيامبر صلى الله عليه وآله دادند آن حضرت فرمودند: «او مادر من بود». بعد عمامه و لباسش را داد كه فاطمه عليها السلام را به آنها كفن كنند و خود حضرت بر جنازه نماز خواند و چهل تكبير بر جنازه گفت و فرمود: «چون چهل صف از ملائكه بر جنازه اش نماز خواندند چهل تكبير گفتم». بعد در قبر خوابيد و هنگام دفن او را تلقين فرمود و درباره ى او دعا كرد.

● نور اميرالمؤمنين عليه السلام در اصلاب پدران

حديث ولادت اميرالمؤمنين عليه السلام هم دلالتى بر صلابت ايمان فاطمه بنت اسد عليها السلام مادر آن حضرت دارد. نورى كه از عرش پروردگار آمده بود، در انبياء و اوصياء يكى بعد از ديگرى منتقل شده تا به عبدالمطلب عليه السلام رسيد و بعد آن نور دو قسم شد. نورى در پيشانى مبارك عبدالله عليه السلام پدر بزرگوار پيامبر صلى الله عليه وآله كه آن نور بعداً به پيشانى آمنه عليها السلام و سپس در صورت مبارك خاتم الانبياء صلى الله عليه وآله منتقل شد. نصف ديگر نور در پيشانى مبارك ابوطالب عليه السلام قرار گرفت.
خداوند به ابوطالب عليه السلام چند فرزند عطا فرمود: عقيل، طالب، جعفر، فاخته يا ام هانى، جُمانه و على اميرالمؤمنين عليه السلام. هنگامى كه خداوند على عليه السلام را به ابوطالب و فاطمه بنت اسد عليها السلام داد، آن نور در صورت فاطمه بنت اسد عليها السلام درخشندگى مى كرد.

● محل ولادت اميرالمؤمنين على عليه السلام

مكان ولادت اميرالمؤمنين عليه السلام اشرف بقاع يعنى حرم است. اشرف اماكن حرم مسجد است و اشرف بقاع مسجد كعبه است. مولودى جز آن حضرت در آن مكان بدنيا نيامده است، آن هم در سيد ايام روز جمعه، در ماه حرام و در بيت الحرام!!
اميرالمؤمنين على عليه السلام سه روز چشم مبارك را باز نكرد، تا او را خدمت پيامبر صلى الله عليه وآله آوردند. آنجا بود كه چشم باز كرد. آن حضرت فرمود: «او مرا مخصوص به نظر خود قرار داد و من او را مخصوص به علم خويش قرار دادم». سپس آن حضرت را در آغوش كشيد و به منزل ابوطالب عليه السلام آورد.

● پيشگويى از ولادت اميرالمؤمنين عليه السلام

جابربن عبدالله انصارى مى گويد: راهبى بود به نام «مثرم بن رعيب» كه 190سال عبادت كرده بود، ولى حاجتى از خدا نخواسته بود. روزى از خداوند خواست يكى از اوليائش را به او بنماياند. خداوند متعال جناب ابوطالب عليه السلام را نزد او فرستاد و بعد از آن كه راهب دانست اين آقا چه كسى است، به آن حضرت بشارت داد كه اى ابوطالب، خداوند به تو پسرى عنايت مى فرمايد كه او ولى خداست و اسم شريف او على است. هنگامى كه او را درك كردى سلام مرا به او برسان و به او بگو كه مثرم راهب، اقرار مى كند به وحدانيت خدا و به ولايت تو يا اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت مى دهد.
هنگام رفتن جناب ابوطالب عليه السلام خرما و انگور و انار بهشتى ميل فرمودند و به منزل آمدند. فاطمه بنت اسد عليها السلام بانوى حرم جناب ابوطالب عليه السلام هم خرمايى كه پيامبر صلى الله عليه وآله به آن حضرت داده بودند ميل فرمود و به ابوطالب هم دادند و آن حضرت هم ميل فرمود. پيامبر صلى الله عليه وآله فرموده بودند: اين خرما را كسى مى خورد كه مقر به توحيد و نبوت من باشد.
بعد از آنكه پدر و مادر آن حضرت، ميوه هاى بهشتى را ميل فرمودند وجود حضرت مولى الموحدين على بن ابى طالب عليه السلام به وجود آمد. هنگامى كه فاطمه بنت اسد عليها السلام حامل آن وجود شريف شد، به زيبايى و نورانيتش افزوده شد.

● انعقاد نطفه ى اميرالمؤمنين عليه السلام

هنگامى كه وجود شريف آن حضرت در بطن فاطمه بنت اسد عليها السلام قرار گرفت در مكه زلزله شد، و قريش بتها را به كوه ابوقبيس آوردند، ولى زلزله بيشتر شد و بتها به رو افتادند. آنان به ابوطالب پناه بردند، و آن حضرت بالاى كوه آمد و فرمود: «مردم در اين شب اتفاق مهمى افتاده است. خداوند خلقى را آفريده كه اگر از او اطاعت نكنيد و اقرار به ولايت او ننماييد و شهادت به امامت او ندهيد اين زلزله ساكن نمى شود. پس به اطاعت و ولايت و امامت او اقرار كنيد.» سپس در حالى كه اشك مى ريخت دستان مبارك را بلند نمود و فرمود: «پروردگار من و آقاى من، تو را مى خوانم به محمديت پسنديده و عَلَويت بلند مرتبه و به فاطميت درخشنده و نورانى كه بر سرزمين تهامه به رحمت و مهربانى خويش لطف بفرمايى». ديگران آمين گفتند. دعا كه تمام شد زلزله پايان يافت. عربها در زمان جاهليت تا گرفتار مى شدند اين دعا را مى خواندند و گرفتارى برطرف مى شد.
جعفر بن ابى طالب عليه السلام صداى آن حضرت را از شكم مادر شنيد و بيهوش شد. همچنين فاطمه بنت اسد عليها السلام به قصد طواف گرد خانه خدا مى رفت، ولى ناگهان آن حضرت از داخل شكم دو پاى خود را به شدت فشار مى داد و نمى گذاشت مادرش به محلى كه بتها نصب شده اند نزديك شود، و حال آن كه مادرش براى عبادت خانه ى خدا را طواف مى كرد. زمانى ديگر، بتها در مقابل آن فرزند به دنيا نيامده با صورت به زمين مى افتادند. شير درنده ى طائف در برابر ابوطالب عليه السلام تعظيم كرد. هنگامى كه آن حضرت علت را جويا شد شير گفت: شما پدر اسدالله و كمك محمد پيامبر خدا صلى الله عليه وآله و مربى شير خدا هستى.

● مادر اميرالمؤمنين على عليه السلام در كعبه

شب جمعه سيزدهم رجب بانوى بزرگوار ابوطالب عليه السلام احساس درد كرد، ولى با قرائت نامى مخصوص آرامش پيدا كرد. هنگامى كه جناب ابوطالب عليه السلام خواست زنانى از قريش را براى كمك فاطمه بنت اسد عليها السلام بياورد، از گوشه ى خانه ندايى رسيد: «اى ابوطالب، صبر كن چرا كه دست نجس نبايد ولى خدا را لمس كند».
صبح هنگام فاطمه بنت اسد عليها السلام ندايى شنيد: «اى فاطمه به خانه ما بيا». ابوطالب عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه وآله آن حضرت را به مسجد الحرام آوردند. عباس بن عبدالمطلب كه به همراه جماعتى در مسجد نشسته بودند، ديدند كه فاطمه عليها السلام وارد مسجدالحرام شد و در مقابل كعبه ايستاد و نگاهى به سوى آسمان نمود و چنين فرمود: «پروردگارا، من به تو و به پيامبران و كتابهايى كه از جانب تو آمده اند ايمان دارم. من كلام جدم ابراهيم خليل را تصديق مى كنم و او بوده كه اين خانه را بنا كرده است. تو را قسم مى دهم و از تو مى خواهم به حق كسى كه اين خانه را بنا كرد، و به حق فرزندى كه در شكم من است و با من سخن مى گويد و با گفتارش با من انس مى گيرد، و من يقين دارم كه يكى از آيات و نشانه هاى توست، كه اين ولادت را بر من آسان فرمايى».
ناگهان حاضرين در مسجدالحرام ديدند كه ديوار پشت آن سمتى كه در كعبه است شكافته شد و فاطمه بنت اسد عليها السلام داخل شد. هر چه كردند قفل در كعبه را باز كنند ممكن نشد، و دانستند كه حكمت خداوند در كار است.
فاطمه بنت اسد عليها السلام مى فرمايد: هنگامى كه داخل كعبه شدم ديدم حوا، ساره، آسيه مادر موسى بن عمران و مريم مادر عيسى عليهم السلام آمدند. آنان به من سلام كردند: «السلام عليكِ يا ولية الله» و در مقابلم نشستند.
آنچه در ولادت خاتم الأنبياء صلى الله عليه وآله انجام دادند در ولادت على بن ابى طالب عليه السلام نيز انجام دادند، چه اينكه فاطمه بنت اسد عليها السلام در هنگام ولادت پيامبر صلى الله عليه وآله حضور داشت و به ابوطالب عليه السلام ماجرا را خبر داد. حضرت ابوطالب عليه السلام قبلاً به او فرموده بود: «30سال صبر كن تا خدا مولودى به تو عنايت كند مثل خاتم الأنبياء صلى الله عليه وآله مگر در نبوت كه وصى و وزير او خواهد شد».

● روز ولادت اميرالمؤمنين عليه السلام

روز جمعه على بن ابى طالب عليه السلام مانند خورشيد بر روى سنگ سرخ در گوشه راست كعبه طلوع فرمود. همين كه قدم بر زمين كعبه نهاد، به سجده افتاد و دست ها را سوى آسمان بلند نمود و فرمود: «اشهد ان لا اله الا الله، وأن محمداً رسول الله واشهد ان علياً وليُّ محمدٍ رسول الله، بمحمد يختم الله النبوة وبي يختم الوصية وانا اميرالمؤمنين؛ شهادت مى دهم كه خدايى جز الله نيست و محمد صلى الله عليه وآله پيامبر خداوند است و على وصى محمد رسول الله صلى الله عليه وآله است. به محمد نبوت ختم مى شود و به من وصايت كامل و تمام مى شود و منم اميرالمؤمنين». سپس فرمود: «جاء الحقُّ وزهقَ الباطل؛ حق آمد و باطل رفت».
در اين هنگام كه وجود سراپا جودش پاى بر اين عرصه خاكى نهاده بود، بتهايى كه در كعبه بود به صورت به زمين افتادند و آسمانها نورانى شد. شيطان فرياد برآورد: «واى بر بتها و بت پرستان از اين فرزند»!

● سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام پس از ولادت

آنگاه سلام بر زنان بهشتى نمود و حال آنان را پرسيد. بانوان بهشتى او را در آغوش گرفتند و حضرت با آنان تكلم فرمودند. هنگامى كه حضرت حوا عليها السلام او را در آغوش گرفت، آن حضرت فرمود: «سلام بر تو اى مادر، حوا»! حوا عليها السلام پاسخ داد: سلام بر تو پسرم! على بن ابى طالب عليهما السلام از حال حضرت آدم پرسيد. حوا عليها السلام پاسخ داد: غرق در نعمتهاى خداوند است و در جوار پروردگار متنعم است. در اين هنگام كه آن حضرت داخل كعبه بود ابوطالب عليه السلام در كوچه و بازار صدا مى زد: بشارت باد شما را كه ولى خدا ظاهر شده است، همان كسى كه وصايت به او تمام و كامل مى شود.
بعد از رفتن زنان بهشتى، پيامبران الهى حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت موسى و حضرت عيسى عليهم السلام آمدند. اميرالمؤمنين عليه السلام با ديدن آنان حركتى نمود و تبسم فرمود و آن بزرگواران بر حضرتش سلام كردند: «سلام بر تو اى ولى خدا و خليفه پيامبر خدا».
حضرت در جواب فرمود: «عليكم السلام ورحمة الله وبركاته». و جداگانه بر هر يك سلام نمودند. آن بزرگواران يكى بعد از ديگرى او را در آغوش گرفتند و بوسيدند و زبان به مدح او گشودند و رفتند. سپس ملائكه آمدند و او را به آسمانها بردند، و باز آوردند و بردند و هر بار كلماتى مخصوص در فضايل و مناقب حضرت مى فرمودند.
فاطمه بنت اسد عليها السلام مى فرمايد: بار دوم در حالتى آن حضرت را آوردند كه او را در حرير سفيد بهشتى پيچيده بودند و به من گفتند: «او را از چشم بينندگان حفظ كن كه ولى رب العالمين است. بدانكه وارد بهشت نمى شود مگر كسى كه ولايت او را بپذيرد و امامت و ولايت او را تصديق كند. خوشا به حال آن كه تابع اوست و واى بر كسى كه از او رويگردان شود. مَثَل او چون كشتى نوح است. هر كه به آن پيوست نجات مى يابد و هر كه از آن باز ماند غرق مى شود و سقوط مى كند». سپس در گوش او مطلبى گفتند كه من نفهميدم. بعد او را بوسيدند و برخاستند و بيرون رفتند و من ندانستم از كجا خارج شدند.

● سه روز در كعبه

فاطمه بنت اسد عليها السلام بعد از سه روز كه مهمان الهى بود فرزند مبارك و محترم خود را در آغوش گرفته آماده خروج از كعبه شد كه هاتفى غيـبى چنين ندا داد: «اى فاطمه، نام اين مولود را على بگذار، چرا كه من خداى على اعلى هستم. من نام او را از نام خود گرفته ام، و او را ادب آموخته ام و امر خود را به او سپرده ام، و او را بر غوامض علم خود آگاهى داده ام. او در خانه من بدنيا آمده است. او اول كسى است كه بر فراز خانه ى من اذان مى گويد، و بتها را مى شكند، و آنها را از بالاى كعبه به صورت مى اندازد. خوشا به حال كسى كه او را دوست مى دارد و از او اطاعت مى كند و او را يارى مى نمايد. واى بر كسى كه بغض او را دارد و از او سرپيچى مى كند و او را خوار مى نمايد و حق او را انكار مى نمايد».
در اين سه روز در هر محفلى سخن از ولادت اين مولود مبارك و استثنايى بود، بخصوص باز نشدن قفل در كعبه، شكافته شدن ديوار كعبه در روز و ديدن آن توسط كفار، اين مطلب را به صورت يك مسئله عمومى در آورده بود.

● طلوع نور على عليه السلام در آغوش پيامبر صلى الله عليه وآله

صبح روز چهارم در مقابل ديدگان به انتظار نشسته، ناگهان ديوار كعبه از مكان قبلى شكاف برداشت به حدى كه فاطمه بنت اسد عليها السلام با فرزند عزيزش از آنجا خارج شدند. مردم همه نگاه مى كردند و قبل از سؤال كسى، فاطمه بنت اسد عليه السلام از بعضى وقايع داخل خانه خدا خبر داد و از عظمت آن مولود و غذاهاى بهشتى و اينكه نام اين حضرت به نداى آسمانى على عليه السلام است.
ابوطالب عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه وآله پيش آمدند، و فاطمه بنت اسد عليها السلام با مولود پيش آمد. حضرت مولى الموالى على عليه السلام فرمودند: «السلام عليك يا اَبَه ورحمة الله وبركاته». ابوطالب عليه السلام فرمود: «وعليك السلام يا بُنَىَّ ورحمة الله وبركاته». و آن حضرت را در آغوش گرفت. اميرالمؤمنين عليه السلام چشمان مبارك خود را به صورت پيامبر صلى الله عليه وآله باز كرد و تبسم فرمود و خود را حركتى داد و فرمود: «السلام عليك ورحمة الله وبركاته، مرا در آغوش بگير».
پيامبر صلى الله عليه وآله پاسخ سلامش را داد و آن حضرت را در آغوش گرفت، و بوسيد و دست در دست او گذاشت. آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام دست راست بر گوش نهاد و اذان و اقامه فرمود و به يگانگى خداوند عزوجل و نبوت پيامبر صلى الله عليه وآله شهادت داد. سپس از پيامبر صلى الله عليه وآله براى قرائت كتب آسمانى اجازه خواست. بعد از آنكه پيامبر صلى الله عليه وآله اجازه فرمود، سينه را صاف كرد و آنچه در صحف حضرت آدم، نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السلام بود قرائت فرمود. سپس شروع به قرائت قرآن نمود كه هنوز نازل نشده بود. آن حضرت سوره ى مباركه مؤمنون را آغاز كرد: «قد افلح المؤمنون...» سپس در حالتى كه آن حضرت در آغوش رسول الله صلى الله عليه وآله بود به خانه ى ابوطالب عليه السلام بازگشتند.
فاطمه بنت اسد عليها السلام مى فرمايد: هنگامى كه از كعبه خارج شدم و فرزند را نزد پيامبر صلى الله عليه وآله گذاشتم، آن حضرت با زبان مبارك دهان على عليه السلام را باز كرد و او را با آب دهان مبارك تحنيك كرد و اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ آن حضرت گفت و فرمود: «اين مولودى است كه بر فطرت بدنيا آمده است».
در روز سوم ولادت حضرت يا روز سوم خروج از كعبه و در بعضى اقوال دهم ذى الحجه، حضرت ابوطالب عليه السلام وليمه مفصلى داد و فرمود: «بياييد براى وليمه ى على بن ابى طالب و قبلاً هفت بار كعبه را طواف كنيد و بعد بر فرزندم على عليه السلام سلام كنيد».

● كودكى على عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه وآله

اميرالمؤمنين عليه السلام درباره دوران كودكى خود و همراه بودن با پيامبر صلى الله عليه وآله چنين مى فرمايند: به هنگام كودكى، پيامبر صلى الله عليه وآله مرا به دامان مى گرفت. و به سينه مى چسباند. غذا را مى جويد و به دهانم مى گذارد. از بوى خوش خويش به مشام جانم مى بويانيد. او در گفتارم دروغ و در كردارم اشتباه و نادانى نيافت. خداوند پيامبر صلى الله عليه وآله را از هنگام شيرخوارگى با بزرگترين فرشتگان همراه كرد، تا شبانه روز او را در راه بزرگواريها و نيكيهاى جهان رهنمود باشد. من نيز از پيامبر صلى الله عليه وآله پيروى مى كردم، چنانكه كودك شيرخوارى از مادر فرمان مى برد و از كردارهاى او پيروى مى كند. هر سال به كوه حرا مى رفت، و در اين هنگام هيچ كس جز من او را نمى ديد.


1- روضة الواعظين ص: 131 مجلس 10، مناقب آل ابى طالب 2 ص 97.
2- كافى ج 2 ص 670 كتاب العشرة باب حسن الصحابة.
3- بحار الانوار ج 41 ص 52 از مناقب آل ابى طالب ج 2 ص 116.
4- اصل الشيعة و اصولها ص 65 نقل ازنثر الدرر سعيد بن منصور بن الحسين الآبى.
5- مناقب آل ابى طالب ج 2 ص 106 بحار ج 41 ص 57.
6- سوره نساء: 114.
7- نهج البلاغه خطبه :33.
8- نهج البلاغه صبحى صالح حكمت 37، و در بحار ج 41 ص 55 از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است.
9- بحار ج 40 ص 334 از كشف الغمه خورنق قصر نعمان بن منذر بود كه امام بديدن آن آمد.
10- بحار ج 40 ص 338 از كتاب تنبيه الخواطر، تهذيب، ج 10 ص 151 حديث 606 باب الزيادات فى الحدود.
11- نهج البلاغه عبده خطبه: 207.
12- نهج البلاغه حكمت 45.
13- نهج البلاغه، عبده خطبه 59 در نهج البلاغه ابن ابى الحديد خطبه 58 است.
14- وسائل الشيعه ج 11 ص 49، ابواب جهاد العدو باب 19.
15- روضة الواعظين ص 568 مجلس 91 ترجمه آزاد.

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
 لينك مطلب      

● ... و خدا على را آفريد

... جمعه بود، و سيزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاريخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، بايد اين لحظه حساس با بعثت رسول خدا تکوين يابد و نقطه عطفى در تاريخ بشريت بوجود آورد. نقطه اى که دنياى کهنه و فرسوده را از دنياى جديدش جدا کند. خداوند در تدارک مقدمات اين جهش تاريخى بود.
جهش هاى عظيم تاريخى جز با دست هاى برومند رجال تاريخ انجام نمى گيرد. و اين سنت الهى است که تحولات تکاملي، از وجود رجال برگزيده بشر، منشاء گيرند، رجالى که على رغم شرايط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر مى خيزند و فرياد خود را از اعماق اجتماع سر مى دهند، و با اين فرياد لرزه اى شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود مى افکنند. طنين اين فرياد است که مغزها را تکان مى دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت مى اندازد، مغز هاى مرده، زنده مى شوند و در پرتو اين زندگى پرده ها را بر مى درند و چشم اندازهاى نوى در برابر خود مشاهده مى کنند.
جهان به سوى سرنوشت خود به پيش مى رفت. سرنوشتى که قلم قضاى الهى تحولى درخشان بر آن ترسيم کرده بود. بنا بود اين تحول با دست تواناى پيغمبر بنيان گذارى شود، و در عين حال مردى نيرومند لازم بود که اين تحول را جاودان سازد.
مردى که با اصول و فروع کليات و جزئيات اين تحول را در وجود خويش تجسم دهد.
مردى که اين صلاحيت و شايستگى را داشته باشد که بگويد: "من قرآن ناطقم".
قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد  صلى الله عليه وآله وسلم فرو فرستاد ولى خاصيت روح بشر اين است که بيش از آنچه که اسير گوش است، اسير چشم است، شنيدنى ها در مزاج روحى بشر اثرمى کنند، ولى ديدنى ها اثرى بيشتر و قاطع تر دارند.
پيغمبر با زبان قرآن تحول را بيان کرد و اين که مردى لازم است که قرآن را در وجود خويش تجسم دهد تا مردم آن را که شنيده اند ببينند. قرآن از عدالت سخن مى گفت. و اين على است که بايد اين عدالت را در همان سطحى که خدا خواسته، در وجود خويش تجسم دهد؛ بايد جهان و جهانيان، اصولى را که اسلام براى مردم بيان داشته، در سيماى زندگى على به صورتى زنده و برجسته مشاهده کنند.
محمد براى ايجاد تحول و در راه تربيت انسانها به دو عامل نياز قطعى داشت، يکى قرآن و ديگرى علي. و اين خود پيغمبر است که هميشه اين دو را با هم نام مى برد. مى گفت: "انى تارک فيکم الثقلين، کتاب الله و عترتي" من مى روم ولى دو گوهر گرانبها در ميان شما باقى مى گذارم، يکى قرآن و ديگرى عترت؛ و على شاخص ترين فرد عترت بود.
محمد داشت مراحل کمال خود را مى پيمود، لازم بود ده سال ديگر بگذرد، تا او موفق به تسخير آخرين قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمينه نزول قرآن را فراهم مى کرد و در عين حال بايد به موازات آن زمينه پيدايش انسانى که قرآن را در خود تجسم دهد، نيز فراهم شود، و خداوند در تدارک اين مقدمات بود.
آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام مى کرد و نيز ماه رجب را. بت هاى کعبه در اين ماه و مخصوصاً در روزهاى جمعه اين ماه مشترى بيشترى داشتند.
و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبى برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاى عبادت بت، خدا را عبادت مى کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مى کرد، و از خدا مى خواست تا وضع حملش را آسان کند.
او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندى را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدى مبارک و استثنايى داشته باشد... تولد در خانه خدا... فاطمه با خدا راز و نياز مى کرد. ناگهان در خود احساس دردى شديد کرد، دردى که فاطمه آن را به خوبى مى شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مى خورد و طواف مى کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولى موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مى کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مى شد.
چه مى دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزى براى او و نوزادش رقم زده است.
فاطمه به دنبال پناهگاهى مى گشت، مأمنى که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد. و اين تقدير الهى بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.
نامش را على نهادندآ؛ و با علي، موجودى ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودى عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزى که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهى شده بودند، جهان، "عدل" را نه مى فهميد و نه مى شناخت. ميلاد على با تولدى ديگر همراه بود؛ تولد عدل... على توجيه کننده عدل و نشان دهنده عاليترين مظاهر آن بود. دنيا از روزنه وجود على به شناخت عدل توفيق يافت و از آن بالاتر معناى انسانيت را شناخت. انسانيتى که عدل يکى از شاخه هاى آن است.
راز خلقت و آفرينش آدميان در چيست و چرا انسان را آفريدند؟ و آيا اين راز را مى توان در خور و خواب، در کشتن و بستن، در ظلم و ستم جستجو کرد؟ و آيا بشر براى اين خلق شده که بسان درندگان، بدرد ، حتى همنوعان خود را؟ و در اينجاست که در بين ميلياردها نفوس بشرى و پس از پيامبران، تنها وجود على است که به توجيه و تفسير اين راز مى پردازد و هدف از خلقت نوع انسان را توجيه مى کند و راز آن را بازگو مى نمايد. هدف، نيل به آخرين قله کمال است، هدف اين است که انسان، انسان شود؛ و اين انسانيت چيست؟
و باز هم اينجاست که على را مى بينيم که بسان معلمى بزرگ و آزموده به تعليم انسانيت مى پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگى خويش در برابر ديدگان بشريت مى گذارد. و اين تعليم را از همان دوران کودکى شروع کرد. کودک بود، ولى هرگز تحت تاثير شرايط غلط موجود قرار نگرفت. و اين نخستين درس مکتب اوست؛ تهى شدن از تاثيرات غلط جامعه.
جامعه او بت مى پرستيد، ولى او با همان مغز کودکانه اش دريافت که سرّ دهر و راز طبيعت را نمى توان با "بت" تفسير کرد. او از مطالعه کتاب طبيعت در همان کودکى به شناخت "الله" توفيق يافت.
و اين شناخت، بزرگترين و حساس ترين نقش را در زندگى او عهده دار شد.
چيزى نگذشت که نشانه هايى از نور الهى را در وجود شخصيتى به نام محمد  صلى الله عليه وآله وسلم تشخيص داد و در اين نور جاذبه اى بس شديد يافت. به سوى آن کشش پيدا کرد و از سن هشت سالگى رسما و به طور شبانه روز در کنار آن نور که در وجود "محمد" تجسم يافته بود، قرار داد.
دو سال ديگر هم گذشت و آن نور سرانجام "محمد صلى الله عليه وآله وسلم" را به آخرين قله کمال رساند.
او پيغمبر شد، داراى مکتبى آسمانى و الهي.
و على ايده خود را در اين مکتب به صورتى روشن و بارز مشاهده کرد. آنچه را که قبلاً خود به طور مبهم دريافت کرده بود، اکنون با تلاء لوئى پردرخشش و زنده و گويا در مکتب آسمانى "محمد صلى الله عليه وآله وسلم" مى ديد.
به آن ايمان آورد، ايمانى بالاتر از عشق.
و همين عشق و نيروى خلاق و آسمانى آن بود که على را به صورت بزرگترين فداکار اسلام و آئين جديد در آورد.
على که نقشى جاودانه از خدا و عدل در سينه نورانى خود داشت پرچم اين مکتب را بردوش گرفت.
با اين پرچم و با سرمايه همان عشق، خود را به جبهه مخالفين عدل زد و جلو رفت، و راه را براى پيشروى آئين اسلام باز کرد.

● على عليه السلام مرد استثنائى خلقت

على عليه السلام در جامعه اى قدم به عرصه زندگى نهاد که از يک سو بت هاى کعبه و از سوى ديگر بت هاى ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بت هاى کعبه که به غلط نام تقدس به خود گرفته بودند، مغز و فکر مردم را سياه و تاريک نموده بودند و بتهاى اجتماع هم زندگى مادى آنها را به تباهى کشيده بود و اقتصاد آنها را به يغما مى بردند. ظلم وستم از در و ديوار جامعه فرو مى باريد. و نظامات ظالمانه، توده هاى وسيع جمعيت را به بندگى و بردگى يک عده گردنکش در آورده بود.
قاعده طبيعى اين است که افرادى که در چنين جامعه هايى تربيت مى شوند به رنگ همان جوامع درآيند و به موجب تاثير قطعى اى که جامعه در فرد دارد آنها نيز اين نظامات غلط را بپذيرند و همچون ديگران به رنگ محيط در آيند.
ولى اين قاعده در مورد افراد استثنايى به هم مى خورد. اين افراد استثنايى نه تنها تحت تاثير شرايط جامعه قرار نمى گيرند، بلکه مى کوشند تا جامعه را نيز عوض کنند و آن را از مسير زشت و زننده اى که دارد، باز دارند؛ و على عليه السلام از اين قبيل افراد بود، او در برابر خود جامعه اى مى ديد با تمام مشخصات عقب افتادگي. قبل از هر چيز مى ديد که جامعه از نظر مالى به دو قطب ثروتمند و فقير تقسيم شده است. اقليتى ثروتمند در يک طرف، و اکثريتى فقير و فاقد همه چيز در طرف ديگر قرار گرفته اند.
نظامات غلط و شالوده هاى نامتناسب اجتماعى اين شکاف عميق اقتصادى را به وجود آورده بود و به صورت "دورى" نيز روز به روز بر وسعت و عمق اين شکاف مى افزود، همين نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعى موجب مى شد که توليد کنندگان ثروت که اکثريت جامعه را تشکيل مى دادند، عليرغم حقوق بشري، در اداره امور جامعه خويش نقش نداشته باشند و در نتيجه، جهت سير گردش اجتماعى در مسيرى بر خلاف مصالح واقعى اکثريت بوده باشد.
در آن روز جامعه مکيّان مجلس شورايى داشتند که خود نام "دارالندوه" به آن داده بودند، تمام اين امور اجتماعى و حوادث و مشکلات، جنگ، صلح، تجارت، ازدواج و غيره در اين مجلس مطرح و درباره آن تصميم گرفته مى شد.
ولى در اين مجلس راهى براى مردم و يا نمايندگان واقعى آنان نبود و تنها روساى تيره هاى قبيله قريش و شخصيت هاى قدرتمند آنها بودند که در اين مجلس شرکت مى کردند و تصميم مى گرفتند و آنگاه تصميم خود را به اکثريت تحميل مى کردند.
افراد قبيله قريش به موجب ثروت و تعداد افراد قبيله و ريشه هاى خانوادگى طبقه اى ممتاز محسوب مى شدند و تمام امتيازات را مخصوص به خود گردانيده بودند. روساى تيره هاى قريش مناصب مختلف اجتماعى را بين خود تقسيم کرده بودند، و براى هيچ يک از مردم عادى ، امکان تصدى اين مناصب نمى رفت، على عليه السلام مى ديد که ارزش هاى اجتماعى و معيارهاى سنجش شخصيت بر اساس معادله هايى واهى و غير معقول قرار گرفته است.
و در نتيجه به جاى آن که اهميت و شخصيت "افراد" بستگى به فضائل اخلاقي، معنويات ، کار، لياقت و بازده اجتماعى آنان داشته باشد، وابستگى غير مطلوبى با ميزان ثروت، تعداد افراد قبيله، کثرت فرزندان و ريشه هاى خانوادگى پيدا کرده است.
و همين معيارهاى فاسد و غلط است که مانع تجلى و بروز استعدادها و بهره بردارى از منابع انسانى شده و اکثريت جمعيت را از هر گونه فعاليتى باز مى دارند.
از همه بدتر آن که اين مشخصات اجتماعى و اقتصادى که از مظاهر عقب افتادگى جوامع هستند، همانطور که در جامعه هاى عقب افتاده دنياى امروز موجب بروز حالات روانى بدبختى زائى مى شوند، در جامعه عرب آن روز نيز حالات روانى خاصى در انبوه جمعيت به وجود آورده بود. حالاتى که مانع از اين مى شد که توده وسيع جمعيت به منظور باز يافت حقوق انسانى خود به جنب و جوش بيافتد و احيانا براى تغيير شکل جامعه، و در زنده ساختن حقوق بشري، دست به يک انقلاب سودمند و موثر بزند.
در جامعه آن روز عرب، با آن مشخصات اقتصادى و اجتماعى که داشت، از نظر روانى حالت شخصيت باختگي، ترس، احساس ذلت و حقارت، عادت به تمکين در برابر زورمندان و نظائر اينها نيز به وجود آمده بود و اين خود هر گونه تحرک اميد بخش اجتماعى را از مردم سلب مى کرد.
على عليه السلام جمعيت بى سواد و نادانى را در برابر خود مى ديد که حتى از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روايات تاريخي، گويا در آن زمان تعداد کسانى که قدرت خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمى کرده است و تنى چند از تاريخ نويسان نوشته اند که به هنگام بعثت پيامبر گرامى اسلام تنها سيزده تن از مردم جزيزة العرب با سواد بوده اند و خواندن و نوشتن مى دانسته اند و مى دانيم که يکى از معيارهاى تشخيص رشد يا عدم رشد جوامع در دنياى امروز مسئله سواد است.
در بعضى از ممالک پيشرفته و رشد يافته دنياى امروز 94 تا 99 در صد مردم با سوادند در صورتى که در بسيارى از کشورهاى رشد نيافته آفريقا و آسيا تعداد باسوادان از10 تا 30 در صد جمعيت تجاوز نمى کند. با اين که در اين جوامع از هر صد نفر، ده تا سى نفر باسوادند در عين حال در تقسيم بندى هاى علمي، آنها را جامعه هاى رشد نيافته تلقى مى کنند.
با اين توصيف روشن است که جامعه عرب به هنگام ظهور على عليه السلام که تقريباً صد در صد مردم آن بى سواد بودند، در چه حد از عقب افتادگى و بدبختى هاى ناشى از آن قرار داشتند. على عليه السلام اينها را مى ديد ولى به جاى آن که تحت تاثير مستقيم جامعه قرار گيرد و خود نيز مانند ديگران همرنگ جامعه شود و به همان راهى برود که ديگران رفته اند، تحت تاثير جهت عکس و مخالف آن قرار گرفت. تاثيرى که از جامعه در روح على منعکس مى گشت، اين بود که نسبت به نظامات موجود بدبين شود و معيارهاى متداول اجتماعى را که موجب پايمال شدن حقوق بشرى مى گرديد، بى ارزش و غير انسانى تلقى نمايد. بايد افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگي، به تلاش و کوشش برخيزد.
على کم کم با اين افکار بزرگ و بزرگتر مى شد. لازم بود که افکار نو و تحول يافته على در قالب مکتبى صحيح و تکامل يافته شکل گيرد. در درون جامعه تاريک و دود زده آن روز، افکار پردرخشش على در مغز و روحش تکوين مى يافت و به موازات آن نور ديگرى نيز، در حال شکل گيرى بود. و آن نور همان مکتبى بود که مى بايست افکار على در قالب آن شکل بگيرد، و سپس به نام طرفدارى از حقوق بشر و عدالت اجتماعي، به نجات انسانها برخيزد.
در تاريخ بشريت گاه مى شود که تمام عوامل دست به دست هم مى دهند و جامعه ها را از مسير عدالت و فضيلت خارج مى سازند.
در چنين لحظاتى است که جوامع انسانى به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامى سير مى کنند، عدالت مى ميرد، شرف و فضيلت نابود مى شود و آزادى محو مى گردد. کم کم عقايد غلط و باطل، نظامهاى اجتماعى فاسد و ننگين، سيستم هاى اقتصادى ظالمانه، خوى و عادت مردم مى شود و مردم در اين همه بدبختى و انحراف غرق مى شوند. ديگر حتى بدبختى را هم احساس نمى کنند. سيه روزى و ستمکشى را لازمه حيات تصور مى کنند و زندگى را همان منجلابى مى دانند که در آن دست و پا مى زنند. آنچنان فکر و روحشان تخدير مى شود که حتى به فکر خوشبختى و زندگى بهتر هم نمى افتد. در اين موقع است که هر گونه تحرک فکرى هم از آنان سلب مى گردد و يا بهتر گفته باشيم، ستمگران اجتماع هر گونه فروغ و جنبش فکرى را نيز در آنها کشته اند.
و ناگفته پيدا است که اين مرحله آخرين درجه بدبختى يک جامعه به حساب مى آيد. در چنين شرايطى نيروى يزدانى به کار مى افتاد و به منظور نجات انسانها شرايط تحول و نهضتى سعادت بخش را آماده مى کرد. در اين موقعيت ها بوده است که پيامبران الهى ظهور کرده اند و يا مردانى چون على عليه السلام قدم به عرصه حيات نهاده اند، دنيايى که قهرمان بزرگ اسلام على عليه السلام به آن وارد مى شود در چنين شرايطى بوده: مردم در سيه روزى و بدبختى غرق بودند ولى آن را درک نمى کردند، و چون درک نمى کردند به فکر نجات خود هم نمى افتادند.
لازم بود که در چنين شرايطى دست رحمت الهى به سوى مردم دراز شود، و شرايط تحول همه جانبه اى را از هر جهت فراهم سازد.
و خداوند در تدارک آماده کردن اين شرايط بود. از يک طرف على تکوين مى يافت، و از طرف ديگر مقدمات تکوين مکتبى بزرگ و پرشکوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم مى شد، همان مکتبى که بايد على را در خود پرورش دهد و سپس او را به صورت قهرمانى بزرگ و ستم شکن روانه ميدان اجتماع سازد.
اين مکتب، مکتب اسلام بود که با دست تواناى محمد در جهان پايه گذارى شد. در همان هنگام که چشمان تيزبين على در جامعه خود به بررسى مى پرداخت، از خيلى جلوتر دو چشم قوى و نيرومند ديگر نيز جامعه عرب را مورد بررسى و مطالعه قرار داده بود. اين دو چشم از محمد فرزند عبدالله و پسرعموى على بود.
او نيز چهل سال با دقتى عميق و همه جانبه، جامعه خود را که سرشار از ننگ حق شکنى بود مطالعه کرد، همين مطالعات بود که او را آماده رهبرى کرده بود. آماده کرده بود تا با دستهاى توانايش مکتبى بزرگ و آئينى جاودانى پايه گذارى شود. سرانجام محمد به پيامبرى مبعوث شد و رسالت جهانى خود را آغاز کرد.
على در سيماى زندگى محمد به مطالعه و بررسى پرداخت، صفاتى خاص در او مشاهده کرد؛ صفاتى ملکوتى و آسماني. او را غير از ديگران يافت. او تا به حال اشخاص را ديده بود که با داشتن عنوان اشرافيت، ملتى را به زنجير مى کشيدند و از خون آنها ارتزاق مى کردند؛ مردمى را ديده بود که جز سنگدلى و شقاوت چيزى نى شناختند. مردمى که زير بناى کاخ هاى مجللشان را بدن هاى استخوانى و رنج کشيده انسان هاى محروم تشکيل مى داد. او تاکنون ابوسفيان ها، ابوجهل ها و ابولهب ها را ديده بود.
و اينها شخصيت هاى کاذبى بودند که در تابلو زندگيشان رقمى از انسانيت و رحم و مروت ديده نمى شد.
و اکنون او در برابر خود، محمد را مى بيند.
محمد، شخصيتى که سرتا پا مهر و عاطفه و محبت است، شخصيتى که چهره رنگ پريده بينوايان، دلش را مى لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه مى کند؛ محمدى که حتى نان شب خود را به بينوايان مى دهد، محمدى که بر يتيمان پدرى مى کند و دست پر مهر خود را به سر و روى آنان مى کشد.
محمدى که مانند او از بى عدالتى ها و حق کشى ها رنج مى برد. على تموجات فکرى شکل نايافته خود را در وجود معنوى پيامبر شکل يافته مى ديد، مى ديد که او با قاطعيت بيشترى اوضاع اجتماعى را محکوم مى کند و با انديشه و تفکر نافذترى راه صحيح را ارائه مى دهد. على تحت تاثير اين قاطعيت و اين همه شکوه انسانى که در وجود محمد خلاصه شده بود، قرار گرفت... و به آن حضرت ايمان آورد، و دست بيعت در دست محمد گذارد.
چنين مقدر شده بود که افکار على نخست در وجود محمد و سپس در قالب آئين اسلام شکل گيرد، و با اين شکل گيري، بزرگترين مرد حق و عدالت در صحنه جهان به وجود آيد. مردى که به کالبد عدالت اسلامى روح بدمد و صحنه هاى زنده و گوياى آن را بر تابلو حيات پردرخشش خويش ترسيم نمايد و چشم اندازى بديع و خيره کننده در برابر چشمان بشريت بگذارد.

● آن روز كه يك مسيحى عاشق على عليه اسلام شد

عاشقان اميرالمؤمنين در تمام دنيا با کتاب الامام علي، صوت العدالة الانسانيه اثر جرج جرداق، نويسنده بزرگ لبنانى آشنا هستند.
تتبع و تحقيقات جرج جرداق، واکاوى و تفحص در زندگى و احوالات اميرالمؤمنين نيست؛ بلکه شرح عشقى است به شخصيتى بزرگ و فراانساني.
در سال 2002 ميلادى رضا اميرخاني، داستان نويس کشورمان که به همراه تعدادى از نويسندگان ديگر به لبنان سفر کرده بود، ديدارى نيز با جرج جرداق داشته که، شرح اين ديدار را در اين جا براى شما عزيزان مى آوريم.
واقعيت آن است که ما - 5 نويسنده - از طرف جميعت دفاع از ملت فلسطين و با پشتيبانى سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى به لبنان رفته بوديم. صبح وقتى ميزبان مان، هاشمى رايزن فرهنگى فعال و نشيط جمهورى اسلامي، خبر لغو سفر بعلبک را - به دليل شرايط بد جوى - به ما داد، بدجور پکر شديم. هيچ خيال نمى کرديم که ايشان پيشتر براى خالى نبودن برنامه، وقتى براى ساعت 12 ظهر دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1381 از جرج جرداق گرفته است.
خانه جرج جرداق، در محله الحمرا است. محله اى مسيحى نشين در شمال غرب بيروت؛ بيروت نمايشگاهى است از ملل و مذاهب. شوخى نيست، کشورى با حدود 10 هزار کيلومتر مربع مساحت و 3 ميليون نفر جمعيت، 18 مذهب رسمى دارد. تا پيش از رفتن به لبنان همواره برايم سؤال بود که هويت يک لبنانى چگونه تعريف مى شود؟ چه مؤلفه هايى هويت لبنانى را مى سازد؟ کشورى به اين کوچکى چگونه توانسته است تا اين حد خبرساز باشد و در فرهنگ پيشرو؟ چه چيزى جز زبان، اين کشور را که در آن هيچ نماد عربى – پوشش، معماري، حتى آب و هوا! – ديده نمى شود، با ساير کشورهاى عرب پيوند داده است؟ تقابل مدرنيسم فرانسوى و سنت عربى چه آش درهم جوشى را پديد آورده است؟ کهن الگوى انسان لبنانى کيست؟
با احتساب ترافيک بيروت حدود 5 دقيقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسيده ايم. راننده رايزنى کنار کافه اى نقلى مى ايستد و ما نشانى را براى دو پيرمردى که پشت ميز نشسته اند، مى خوانيم. هر دو به تأسف سر تکان مى دهند که شارع امين مشرق را نمى شناسند. بعد با ناراحتى مى گوييم که با استاد جرج جرداق قرار داريم. ناگهان از جا مى پرند و مى گويند، خانه جرج جرداق دو خيابان آن طرف تر است. با راهنمايى آنها به راحتى منزل را پيدا مى کنيم. الحمرا محله اى است مرفه تر از ساير محلات بيروت و دست کم اسمش ما را به ياد قصر الحمرا مى اندازد. انتظارش را نيز داشتيم. نويسنده اى که يک کتابش در جهان تشيع بيش از يک ميليون نسخه، فروش داشته است، بايد هم در چنين محله اى زندگى کند.
اما ... واقعيت آن است که هر چه از خيابان اصلى دورتر شديم، بيشتر شک کرديم! خانه جرج جرداق يک آپارتمان معمولى در يک ساختمان قديمى در خيابانى متوسط بود. اسمش را روى زنگ پيدا کرديم. خودش جواب داد و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبيند. قصر الحمرا، آپارتمانى بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه و کتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندى شده، و نه تميز و پاکيزه. انگار کن که 200 کيلو روزنامه و 20 کارتن کتاب را بدهى دست يک بچه بازيگوش و بگويى هر جور که خواستى آنها را پخش و پلا کن! تابلويى هم به ديوار آويزان بود؛ مجلس رقصى کج! در حضور سلطانى خاک آلود! البته ناگفته نماند يک وجب خاک (دقيقاً همان 5 انگشت!) روى همه چيز نشسته بود، جورى که روى هيچ صندلى و مبلى نمى توانستيم بنشينيم. وقتى خواستيم چند کتاب را از روى مبلى برداريم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دويد و با دقت کتابها را برداشت و در جايى ديگر قرار داد. انگار نظمى در ميان اين بى نظمى حاکم بود. بگذريم؛ در زمان بسيار کوتاهي، همه اينها را خلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو کرد.
پرسيد که آيا عربى مى فهميم؟
جوابش داديم: شوي شوي! (كمى!) اما اشاره کرديم که السيد شريف، کار ترجمه را انجام مى دهد.
ديگر جرج جرداق با ما صميمى شده بود. به او گفتيم که خانه همه اهل قلم همين شکلى است. خنديد و جواب داد: زن و بچه ام به خاطر همين خانه از دست من به ده مان فرار کرده اند...
همان ابتداى کار سؤال کرديم که آيا استاد تا به حال به ايران سفر کرده است؟ و او جواب داد که دو بار، يک بار براى بزرگداشت سعدى و ديگر بار هم همين دو سال پيش (يعنى 2000 ميلادي). مردمان ايران زمين را بسيار دوست مى دارم، برخلاف ناشرانش! خنديديم. من به ايشان گفتم که جنگ ناشر و نويسنده يک جنگ جهانى حى و قيوم است؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع کرد:
- نه! در اروپا، خاصه در فرانسه اين جور نيست. هنوز کار من در نشريه فنون الجميل (هنرهاى زيبا يا Fine Arts) چاپ نشده است، آنها پيشاپيش چک حق التأليف را پست مى کنند؛ اما من بايد به مکتبه بروم و بالاى همين کتابم که يک ناشر بحرينى بدون اجازه تجديد چاپ کرده است، 40 دلار پول بدهم! اين کارها مختص ما شرقى هاست. در عرصه فرهنگ، ناشران شما با اين کارهاشان زيبايى هاى اسلام را از ميان مى برند. دقيقاً مثل بن لادن در عرصه سياست.
بعدتر ، نگاه مى کنم به اولين ترجمه امام علي، صداى عدالت انسانيت، اثر سيدهادى خسروشاهي. در شهريور سال 1344 هجرى شمسى خسروشاهى چندان مقيد و دقيق بوده است که در صفحات اول کتاب، نامه خود به جرداق را براى ترجمه و اجازه جرداق چاپ زده است.
" از من اجازه خواسته ايد که هر 5 جلد کتاب مرا به فارسى ترجمه کنيد و من اين اجازه را به شما مى دهم... از او درباره چگونگى علاقه مند شدنش به شخصيت اميرالمؤمنين سؤال شد:
- من متولد 1926 هستم. در ده مرجعيون به دنيا آمده ام. دهى در ژنوب (جنوب) لبنان! دهى که اهل آن مانند ساير دهات اطراف، ذوق اصيل ادبى دارند... .
جالب است بدانيد براى شناخت لهجه لبنانى در ميان لهجه هاى مختلف عربى کافى است به مخرج جيم دقت کنيد. لبنانى ها از تلفظ جيم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ مى کنند. (اين هم براى آنهايى که خيال مى کنند عربها گچ پژ ندارند!) جالب تر است که بدانيد در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. کاملاً به خلاف مملکت ما که هنوز لهجه مان بر نگشته، ادعاى پايتخت نشينى مى کنيم. يعنى آنها به هيچ وجه دوست ندارند که خود را اهل عاصمه - پايتخت- بلدشان، بيروت بدانند. به عکس، هر جايى که مى روند اصالت روستايى خود را به رخ مى کشند. ضمن آن که فراموش نکنيم روستاييان عرب (باديه نشينان قديم) به دليل فصاحت و بلاغت، همواره بهترين افراد براى تحقيق اهل لغت بودند. بگذريم، استاد با ذوق اتيمولوژيکش ادامه داد:
- من زاده مرجعيون هستم. مرجعيون از دو لغت مرج و عيون تشکيل شده است. يعنى محلى که در آن چشمه ها پيش مى آيند. کنايه از سرسبزى و طراوت. (و البته راست مى گفت، ديروزش ما در بازديد از جنوب به طور اتفاقى از آن روستاى مرزى گذر کرده بوديم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نيز کودکى مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار مى کردم و به يکى از اين چشمه ها پناه مى بردم. مدير مدرسه و معلمان همواره به دنبال اين کودک فرارى بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض مى کردند. در اين ميان فقط برادرم حامى من بود. فؤاد جرداق.
- همان فؤاد جرداق شاعر؟
- بله! برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوى بود. بسيار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به اين وادى کشاند. هر زمانى که پدر و مادر، معلم و مدير، معترض من مى شدند از من دفاع مى کرد و به من مى گفت تو خارج از مدرسه بيشتر چيز ياد مى گيري. حقيقت آن است که او بعد از اين که پشتکار مرا در خواندن متون ادبى ديد، روزى کتابى قطور به من هديه داد و گفت، همه ادبيات عرب در همين کتاب خلاصه شده است... .
- نهج البلاغه؟!
- آري! من نهج البلاغه را به دست مى گرفتم و از مدرسه مى گريختم و مى رفتم در کنار چشمه اي، به صخره اى تکيه مى دادم و غرق درياى نهج البلاغه مى شدم.
پس همين کتاب شما را با اميرالمؤمنين آشنا کرد!
نه! من تازه گرفتار ادبيات امام على شده بودم و نه گرفتار شخصيت امام. فراموش نکنيد که ما مسيحى بوديم و در دِهى مسيحى نشين مى زيستيم. پس خيلى به امام على علاقه اى نداشتيم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتيم، اشعارى در مدح اميرالمؤمنين براى مهمان ها(ى مسيحي) مى خواند و همين کمک مى کرد به من!
چگونه به شخصيت جامع اميرالمؤمنين نزديک شديد؟
- وقتى رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبيات عرب و فلسفه عرب تحصيل و بعد تدريس مى کردم. در هر دوى اين رشته ها مجدداً با امام على برخورد کردم، به عنوان شخصيتى بزرگ در ادبيات و فلسفه.
تصميم گرفتم يک تحقيق خيلى جدى بکنم پيرامون اين شخصيت. از عقاد و طه حسين بگير تا علماى شيعه. هر کتابى را که مرتبط با امام على بود، خواندم. با مطالعه اين کتاب ها متوجه شدم که همه در مورد ولايت امام علي، حقانيت يا عدم حقانيت او صحبت کرده اند و شخصيت بزرگ او در اين بحث ها گم شده است. چندان در حواشى مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانى على را نديده اند. زمامدارى على را ديده اند؛ اما از انسانيت او مغفول مانده اند. من سيراب نشدم. پس شخصيت درخشان و بزرگ او را شکافتم. فقد بقرت عبقريته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه هاى مرجعيون، عيون مرجعيون و نهج البلاغه دوران کودکي، اما با روشى جديد. همه کتابهايم درباره امام على را همين گونه نوشتم... .
استاد ! از اولين کتاب بگوييد صوت العدالة الانسانيه...
اتفاقاً ماجرايش خيلى زيباست. شما حتماً خيال مى کنيد که با کمک مسلمانان اين کتاب چاپ شد؟ (سر تکان مى دهيم - مى خندد ) همان طور که متنش را مى نوشتم، سردبير مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنيم. من قبول نکردم. بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئيس کشيشان و راهبان فرقه کرمليه (از فرق مارونى مسيحي) گفت: من خودم اين را به هزينه خودم چاپ مى کنم. طبيعتاً خيلى خوشحال شدم. براى اين که ديدم از دست اين ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند- خلاصى يافته ام.
و بعد حتماً مسلمانان شما را پيدا کردند!
خير اتفاقاً اول کار، مسيحى ها فهميدند و آمدند پهلوى من. ذوق زده و شادان. مى گفتند تو عرب را سرافراز کرده اي. پول جمع کرده بودند و مى خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند. گفتم اين کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئيس راهبان کارمليه چاپ کرده. رفتند که به او پول بدهند. او گفت خجالت بکشيد، من اين را چاپ نکرده ام. اين پول راهبانى است که در اينجا عبادت مى کنند. ببريد اين پول را بدهيد به فقرا. بعدها آن کشيش - رئيس راهبان کارمليه - به من گفت من امام على را دوست دارم و از برکت او فقراى ما نيز به نوايى رسيدند.
عجب، استاد! بالاخره مسلمان ها چه کردند؟
اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه اى در بغداد – کتاب را برد و طواف داد دور ضريح اميرالمؤمنين؛ اما بعد از او بعضى برادران شيعه اين کتاب را بارها چاپ کردند و به من چيزى ندادند و متأسفانه حتى براى خريد کتاب خودم به کتاب فروشى ها مى رفتم.
آيا تا به حال به نجف رفته ايد؟
نه! تا به حال به نجف نرفته ام. (شگفتى ما را که مى بيند، توضيح مى دهد:) اما دو بار به کربلا رفته ام براى سخنراني. آنجا مقام (قبر) امام حسين، پسر ايشان را نيز زيارت کرده ام.
دوست نداريد به زيارت اميرالمؤمنين مشرف شويد؟
راستش را بخواهيد تا وقتى اين مردک زمامدار است نه. صدام حقيقتاً آدم کثيفى است. قوميت عرب را به سخره گرفته است. ننگ عرب است.- اين مصاحبه در زمان صدام انجام شده است-
من عقيده دارم امام على از مسيح بالاتر است. من شيفته شخصيت انسانى امام شده ام. ما کلاً مسيحى بوده ايم و بالطبع به امامت امام على اعتقادى نداريم. (درمانده ايم که اين چگونه بى اعتقادى و چگونه اعتقادى است که هيچ گاه حاضر نيست اسم اميرالمؤمنين را بدون امام بياورد! راستش کمى پريشان شده ايم. مگر مى شود کسى بهترين سالهاى جوانى اش را بى اعتقاد روى چنين موضوعى کار کند و چنان اديبانه ... اما استاد بى توجه به ما ادامه مى دهد.) من در خانواده اى مسيحى بزرگ شده ام که اعتقاد به اين چيزها نداريم، اما بگذاريد خاطره اى برايتان تعريف کنم. پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهايش را مى فروخت و به دهات اطراف مى برد و روزى اش از اين راه به دست مى آيد. اما سنگى را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روى آن کار مى کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آويخت.
حساس شده ايم تا بدانيم چه چيزى به سر در خانه اين خانواده مسيحى در ده مسيحى نشين مرجعيون نصب شده بوده است. از استاد مى پرسيم:
روى آن سنگ چه نوشته شده بود؟
استاد مى خندد و مى گويد: " لافتى الا على لا سيف الا ذوالفقار."

● آنجا كه دشمن ستايد

از ضرار بن ضمرة نقل شده كه: بعد از شهادت حضرت اميرمؤمنان عليه السلام، نزد معاويه رسيدم. معاويه گفت: از على برايم بگو!
گفتم: معافم بدار.
گفت: بايد از او بگويى.
گفتم: حال كه ناچارم، پس به خدا قسم! آن حضرت داراى روح دست نايافتنى و توانايى هاى استوار و گفتار حق و حكم عادلانه و... بود. در ميان ما همچون يكى از ما بود و جوابمان را مى داد و تقاضايمان را انجام مى داد. به خدا قسم! با آن كه ايشان همدم ما بود؛ ولى ما به خاطر شكوهشان توانِ تكلم با ايشان را نداشتيم. اهل دين را بزرگ مى داشت و با مستمندان همدم مى شدم ...
در اين هنگام، معاويه گريست و گفت: خداوند، ابوالحسن را رحمت كند. به خدا قسم! او اين چنين بود.
آرى! حتى سرسخت ترين دشمنان امام الصّالحين، در مقابل عظمت روحى و كمالات و اخلاق كريمه آن حضرت، ناخواسته سر تعظيم فرود مى آوردند.
معاويه به قيس بن سعد گفت: خدا ابوالحسن را رحمت كند كه بسيار خندان و خوش طبع بود.
قيس گفت: آرى، چنين بود و رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز با اصحاب، خوش طبعى مى نمود و خندان بود. اى معاويه! تو به ظاهر چنين وانمود مى كنى كه آن حضرت را مدح و ثنا مى گويى؛ ولى قصد مذمّت آن جناب را داشتى. والله! آن جناب با آن خندانى و شكفتگى، هيبت و شكوهش از همه بيشتر بود و آن، هيبتِ تقواى آن سرور بود، نه مثل هيبتى كه اراذل و اوباش شام از تو سراغ دارند!
اين نوع اظهارنظرها، بارها از سوى ارادتمندان امام على عليه السلام در مركز حكومت بنى اميّه اعلام مى شد و هر بار نيز معاويه رسوا مى گشت، در حالى كه قصد وى خودنمايى و تحقير بهترين شاگرد پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم بود.
شيخ مفيد در كتاب الارشاد مى گويد از شعبى (يكى از علماى اهل سنّت) نقل شده: از خطيبان بنى اميه مى شنيدم كه بر منبرهايشان اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام را دشنام مى دهند؛ ولى گويا بازوى آن حضرت را گرفته و به آسمان مى برند. از آنها مى شنيدم كه بر روى منبرهايشان گذشتگان خود را ستايش مى كنند؛ ولى گويا پرده از روى مردارى بر مى دارند.

● يار بى كسان

شبى آن حضرت به زن مسكينى كه كودكانى گرسنه داشت، برخورد كرد. كودكان آن زن از گرسنگى گريه مى كردند. زن ديگى را كه فقط آب در آن بود، بر آتش نهاده بود تا كودكان خيال كنند مادر برايشان غذا مى پزد. زن آنقدر با آنها بازى كرد تا به خواب رفتند.
آن فريادرس گرفتاران، به همراه قنبر به منزل آمد و ظرفى از خرما و آرد و مقدارى دنبه و برنج و تعدادى نان بر دوش مبارك نهاد. قنبر خواست آن را حمل كند؛ ولى حضرت قبول نكرد. آن وجود مبارك وقتى به در منزل زن فقير رسيد، اجازه خواست و وارد شد. آنگاه مقدارى برنج و دنبه در ديگ ريخت و پس از پخته شدن، آن را نزد كودكان آورد و به آنها فرمود تا بخورند. پس از آن كه كودكان سير شدند، در اتاق چون برّه اى حركت كرد و صدا درآورد و در اين هنگام، كودكان شروع به خنديدن نمودند.
وقتى از منزل آن زن بيرون آمد، قنبر عرض كرد: اى مولاى من! امشب چيز عجيبى ديدم. علت برداشتن توشه را دانستم كه براى ثواب بردن بود؛ اما راز بر روى دست و پا حركت كردن و صدا در آوردن را، نفهميدم براى چه بود؟!
وصىّ رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: «اى قنبر! نزد كودكان رسيدم، در حالى كه از شدت گرسنگى گريه مى كردند. پس دوست داشتم از نزدشان بروم در حالى كه با شكم سير مى خندند و هيچ راهى جز آنچه انجام دادم، براى آن نيافتم!»

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
 لينك مطلب      

فاطمه سلام الله عليها محور اهل بيت عليهم السلام

در حديث قدسى «كساء» كه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها روايت گر آن است آمده: «جبرئيل از حضرت احديت پرسيد: چه كسانى زير كساء هستند؟
خداى - جل و علا - گردآمدگان زير كساء، يعنى پنج تن پاك را اين گونه برشمرد: هم فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها؛(2) آنان فاطمه و پدرش و شوهر و فرزندانش هستند.
اين شيوه معرفى در بيان هاى الهى بى نظير است؛ چه اين كه بى هيچ ترديدى، رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم از فاطمه زهرا سلام الله عليها برتر است و در عبادات واجب و مستحب، از جمله در تشهد نماز ابتدا بر پيامبر و سپس بر اهل بيتش درود مى فرستيم. از ديگر سو قاعده و رسم معرفى كردن، اين گونه است كه ابتدا فرد برتر و سپس افراد پايين تر معرفى مى شوند. اما در حديث قدسى كساء خلاف اين اصل عمل شده، و از فاطمه زهرا سلام الله عليها به عنوان محور و در مرتبه اول نام برده شده است.
حال اين پرسش پيش مى آيد كه: آيا فرشتگان پيش از اين، رسول خدا و خاندان پاك او را نمى شناختند؟ بى ترديد چنين نيست؛ چه اين كه آنان پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم، اميرالمؤمنين، حسن و حسين عليهم السلام را مى شناختند، حال چه دليلى وجود داشت كه خداى متعال آنان را از طريق فاطمه زهرا سلام الله عليها معرفى كند؟
پاسخ اين است كه: اين گونه معرفى كردن، نشانه جايگاه و مقام والاى آن بانوى بزرگوار است و خداى متعال در اين عبارت به اختصار به مقام ارجمند آن حضرت اشاره كرده است.
از آن رو كه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها از ميدان آزمون هاى الهى و تحمل سختى ها و مصيبت هاى بزرگ سرفراز بيرون آمد، از سوى حضرت حق به چنان مقام والايى دست يافت كه مى بينيم خداى متعال، پيامبرش را از طريق پاره تنش، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها، معرفى مى كند. مسلم اين است كه خداى - عز وجل - با اين شيوه معرفى، اراده فرموده بود مقام والاى بزرگ بانوى دو جهان، حضرت زهراى اطهر سلام الله عليها را براى همگان آشكار كند.

● اظهار محبّت به فاطمه سلام الله عليها

احاديثى كه به مقام والاى حضرت فاطمه سلام الله عليها اختصاص دارد به صدها و هزاران حديث مى رسد و اگر دشمنان فضيلت، احاديث اهل بيت عليهم السلام را طعمه آتش كينه خود نمى كردند، اين تعداد به مراتب بيشتر مى بود. يكى از اين روايات كه توسط شيعه و سنى در كتاب هاى متعدد نقل شده، روايت زير است:
از ابن عباس روايت شده كه گفت: ديدم پيامبر خدا صلى الله عليه وآله وسلم پنج سجده بدون ركوع گزارد. گفتم: اى رسول خدا، بدون ركوع سجده كردى؟! فرمود:
آرى. [دليل آن اين است كه] جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: «اى محمد، خداى - عز وجل - على عجل الله تعالى فرجه الشريف را دوست مى دارد»؛ از اين رو سر به سجده گزاردم. آن گاه گفت: «خداى - عز وجل - فاطمه سلام الله عليها را دوست مى دارد»؛ [پس به شكرانه آن ]سجده كردم. جبرئيل گفت: «خداى - عز وجل - حسن عجل الله تعالى فرجه الشريف را دوست مى دارد»؛ باز سجده كردم و چون گفت: «خداى - عز وجل - حسين عجل الله تعالى فرجه الشريف را دوست مى دارد»؛ سجده ديگرى به جاى آوردم. جبرئيل به من گفت: «خداى متعال دوستداران آنان را دوست مى دارد»؛ از اين رو [و به شكرانه آن] سجده پنجم را گزاردم.(3)
حال اگر پرسيده شود: دوستداران اين خاندان چه كسانى هستند؟ بى ترديد شما حاضران و افراد مانند شما، در شمار دوستداران اين خاندان هستيد. پيامبر گرامى اسلام به پاس محبت خدا نسبت به محبان اهل بيت عليهم السلام سر به سجده شكر مى نهد.
در چنين صورتى ما چه بايد بكنيم و از اين كه به سبب دوست داشتن اهل بيت عليهم السلام محبوب خدا شده ايم، چگونه شكر خداى متعال را به جاى آوريم؟
پاسخ روشن است چراكه زمانى مى توانيم شكر نعمت را به جاى آوريم كه دوستى و پيروى مان را نسبت به حضرت زهرا سلام الله عليها آشكار و اعلام كنيم.

● پرتويى از شكوه فاطمه سلام الله عليها

اصحاب حديث، به طرق مختلف نقل كرده اند كه: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در آستانه ارتحال خود اسرارى را براى فاطمه سلام الله عليها بيان كرده و به او فرمودند: ليس أحد من نساء المسلمين أعظم رزية منك؛(4) مصيبت هيچ يك از زنان مسلمين چونان مصيب تو، سنگين نخواهد بود.
همان گونه كه وقايع تاريخى نشان مى دهد، مصيبت سخت حضرت فاطمه سلام الله عليها تنها به دليل بيان حق در صبحگاه خيانتى بود كه شوراى سقيفه به دست دادند. وانگهى مخالفان و دشمنان آن بزرگ بانو، از پيش آمادگى و اصرار حضرتش را براى بيان سخن حق مى دانستند و نيز از بى اعتنايى آن حضرت نسبت به عقب نشينى يا گريز آزمندانه و هراس زده مردم از كسى كه خود را امام مسلمانان قرار داده بود، آگاه بودند؛ همان كسى كه خود چندين بار تصريح كرده: وُلّيتكم ولست بخيركم؛(5) بر شما ولايت يافتم در حالى كه بهتر از شما نيستم.
همگن و همراه او كه جاى خود دارد، چه اين كه خود بر خويش پرده دريد و در نهان و آشكار گفت:
همه مردم از جمله زنان از وى داناترند....(6)
و او همان كسى است كه در يكى از فتوحات خود فرمان قتل عام گروهى را صادر كرد و چون سردار او درباره كسانى كه بايد كشته شوند و آنان كه زنده بمانند پرسيد، پاسخ اين بود: هر كس قامتى بلندتر از پنج وجب داشته باشد او را بكش!!(7)
راستى چرا بايد حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها كه حائز آن مقام بلند از علم و زهد و پرهيزكارى هستند، اينگونه مصيبت زده شود؟ و چرا بايد مصيبت او از مصيبت همه زنان مسلمان سنگين تر و دردناك تر باشد؟
در پاسخ بايد گفت اين بخاطر آن است كه آن حضرت و همسرش اميرالمؤمنين عجل الله تعالى فرجه الشريف بنا به وصيت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مسؤليت حفاظت از اسلام را برعهده داشتند. آن بزرگ بانو در دفاع از حق و ايفاى وظيفه حفاظت از اسلام، سخن حق را به گوش مسلمانان رسانيد، اما افسوس كه بيشترشان سخنانش را ناشنيده انگاشته و روى برتافتند. در اين حال حضرتش ناچار بى پرده به مصاف دشمن رفته و با صلابتى باورنكردنى فرمود: واللَّه لأدعونّ عليك في كلّ صلاة؛(8) به خدا سوگند در هر نماز تو را نفرين مى كنم.
و چه سخت است بيان شدت مصيبت آن حضرت كه بزرگ بانوى دوسرا [ناچار] در جمع حاضر شود و آن خطبه آتشين را ايراد كند.
و چه باشكوه است سخن حقى كه دربرابر حاكم جائر بيان شود، به ويژه اين كه گوينده آن، كسى باشد كه خدا به خشم و غضب او غضب مى كند و به خشنودى اش خشنود مى شود.(9)
آن بزرگوار در برابر امام جائر چنان بى پروا سخن گفت تا خط اسلام سرفراز را به ما بنماياند و به تاريخ و نسل هاى آينده، اسلام اصيل را كه پدرش به ابلاغ آن مأمور شده بود معرفى كند.
هم از اين روست كه بى پرده حق را معرفى كرده كه اين، به فرموده امام سجاد عجل الله تعالى فرجه الشريف نماد تقوا و زيور آن و نشانه صلاح است.
آنان كه از گفتن سخن حق در برابر جباران و سركشان خوددارى مى كنند بدانند كه نه در شمار صالحان هستند و نه در زمره پرهيزگاران، هرچند كه نماز مى گزارند و روزه مى گيرند، زيرا با اين كار با ستمگران از در مسالمت درآمده، با سكوت خويش اعمال شان را توجيه مى كنند؛ حاكمانى كه آن اندازه كه در پى فرمانبردارى و خواهان تسليم بودن مردم در مقابل خود هستند، در انديشه نمازگزاردن و روزه داشتن آنان نيستند و آنان را باكى نيست كه نمازى گزارده بشود يا نه!
فراموش نكنيم كه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها گفتن سخن حق را دربرابر امامان جور بر خود لازم دانست، اگرچه به قيمت درنگ آنان در دادخواهى اش و از بين رفتن آرامش و آسايش حضرتش تمام شود؛ كه سرانجام و پس از اتمام خطبه اش چنين بهايى را پرداخت و كار اين مظلوميت به جايى رسيد كه از حق وداع آخرين و تشييع پيكر مطهرش به وسيله مسلمانان صرف نظر نمود.
لذا سزاوار است بدانيم كه اگر بخواهيم به والايى هاى اخلاق آراسته شويم و رذايل اخلاق را وانهيم، در زمانى كه ياران و مروجان حق كم و دشمنان و خموشى گزيدگان نسبت به آن فراوان باشند، گفتن حق را - كه اساس محكم تقوا و صلاح است - وجهه همت خويش قرار دهيم.

● پاداش كار، به نيّت فاطمه سلام الله عليها

مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمه الله كتاب هاى فراوانى از خود بر جاى گذارده است كه مشهورترين آنها مفاتيح الجنان است و اكنون مورد استفاده دهها و دهها ميليون انسان مؤمن قرار دارد.
يكى از مؤمنان مى گفت: در يك مناسبت زيارتى در صحن مطهر اميرالمؤمنين عجل الله تعالى فرجه الشريف بودم. مرحوم شيخ عباس قمى را - كه روزهاى پايانى عمر خود را سپرى مى كرد و سخت بيمار بود - ديدم كه به ديوار تكيه داده است. از او پرسيدم: چرا اين جا ايستاده اى؟
گفت: مى بينم مؤمنان توفيق يافته اند كه از نزديك زيارت كرده و ضريح مقدس امام عجل الله تعالى فرجه الشريف را در آغوش مى گيرند، اما من از چنين نعمتى محروم هستم و در آتش حسرت مى سوزم.
به شيخ گفتم: زائران را ببين، يكايك آنان هنگام ورود به حرم مطهر اميرالمؤمنين عجل الله تعالى فرجه الشريف كتاب مفاتيح الجنان در دست دارند و شما در واقع همراه يكايك آنان وارد حرم شده و توفيق زيارت از نزديك را مى يابيد.
مى بينيم پس از گذشت هزار و اندى سال از روزگار معصومان عليهم السلام شيخ عباس قمى رحمه الله به چنين فضيلتى بزرگ نايل آمد.
از شيخ عباس قمى رحمه الله علت شهرت و موفقيت كتاب مفاتيح الجنان را نسبت به ديگر آثارش جويا شدند، گفت:
اين ويژگى از بركت فاطمه زهرا سلام الله عليها است، زيرا اين كتاب را به نيّت حضرت زهراى اطهر سلام الله عليها نوشتم.
شايد مرحوم حاج شيخ عباس قمى مدت كوتاهى از عمر خود را صرف تأليف اين كتاب كرده باشد، اما چنان جايگاهى يافته است كه در هر مكان مقدس، حضور چشم گيرى داشته باشد و هر كس آن را بخواند پاداشى معادل پاداش خواننده، براى حاج شيخ عباس قمى منظور مى شود، چه اين كه در روايت آمده است:الدالّ على الخير كفاعله؛(10) دلالت كننده به امر خير همانند كسى است كه آن را انجام دهد [و در پاداش با او برابر است]...
بى ترديد ديگر افراد نيز اگر كارى را به قصد و نيت بانوى دو عالم حضرت زهرا سلام الله عليها انجام دهند، به مقام و عزت دست يافته، ماندگار خواهند ماند.

● عنايت امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف

از «بشّار مكارى» نقل شده است كه گفت: «زمانى كه امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف در كوفه(11) بودند، به حضورش رسيدم. طبقى از خرماى طبرزد(12) پيش رو داشت و از آن ميل مى نمود. چون مرا ديد فرمود: اى بشّار، نزديك شو و از اين خرما بخور.
گفتم: خدا گوارايت كند و مرا فدايت گرداند، از چيزى كه در راه خود به اين جا ديده ام، سخت ناراحتم و دلم را به درد آورده است.
امام عجل الله تعالى فرجه الشريف فرمود: به حقى كه بر گردن تو دارم، نزديك شو و از اين خرما بخور.
نزديك شدم و قدرى خوردم. آن گاه امام عجل الله تعالى فرجه الشريف [با اين كه از آن چه بشار ديده بود آگاهى داشت] فرمود: چه ماجرايى اين چنين تو را رنجانده است؟
گفتم: يكى از مأموران حكومتى [با تازيانه يا چوبدستى] بر سر زنى مى كوفت و او را به سوى زندان مى برد و آن زن فرياد مى زد: از خدا و پيامبرش يارى مى طلبم؛ اما هيچ كس به مددخواهى او پاسخ نمى داد.
امام عجل الله تعالى فرجه الشريف پرسيد: چرا آن مأمور حكومتى با او چنين مى كرد؟
بشار پاسخ داد: مردم مى گفتند كه آن زن به زمين خورده و گفته: «خدا لعنت كند آنانى كه در حق تو - اى فاطمه سلام الله عليها - ظلم كردند» و به همين دليل با او چنان رفتار مى شد.
بشار مى گويد: امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف از خوردن دست كشيد و چنان گريست كه محاسن، سينه و دستمال او از اشك، تَر شد. آن گاه فرمود: اى بشّار، برخيز تا به مسجد سهله برويم و به درگاه خداى - عز وجل - دعا كنيم و آزادى آن زن را بخواهيم.
بشار مى گويد: آن گاه امام عجل الله تعالى فرجه الشريف يكى از شيعيان خود را به كاخ حكومتى فرستاد و به او فرمود: تا پيك من نزد تو نيامده، آن جا را ترك مكن [يعنى منتظر باش و ببين با آن زن چه مى كنند] و اگر براى آن زن پيشامدى رخ داد، ما را از آن مطلع كن.
به همراه امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف به مسجد سهله رفتيم و هر يك دو ركعت نماز گزارديم، سپس امام عجل الله تعالى فرجه الشريف دست به سوى آسمان بلند كرده، به درگاه احديت عرضه داشت: أنت اللَّه لا اِله اِلاّ أنت... (و دعا را تا به آخر خواند). آن گاه سر به سجده نهاد و در آن حال جز صداى نفس كشيدن از او شنيده نمى شد. سپس سر از سجده برداشت و فرمود: برخيز كه آن زن آزاد شد.
هر دو از مسجد بيرون شديم و در ميانه راه، مردى را كه امام عجل الله تعالى فرجه الشريف به مأموريت فرستاده بود به ما رسيد. امام عجل الله تعالى فرجه الشريف به او فرمود: چه خبر؟
گفت: حاكم او را آزاد كرد.
حضرت پرسيد: آزادى او به چه صورت بود؟
گفت: نمى دانم، اما هنگامى كه كنار درب دارالحكومه ايستاده بودم، حاجب حاكم، آن زن را خواست و از او پرسيد: چه چيزى بر زبان رانده اى؟
زن گفت: چون به زمين افتادم، گفتم: خدا لعنت كند آنانى كه در حق تو - اى فاطمه سلام الله عليها - ظلم كردند؛ و بر سرم آمد آن چه آمد.
حاجب دويست درهم به آن زن داد و بدو گفت: اين را بستان و امير را حلال كن.
زن از گرفتن درهم ها خوددارى كرد. حاجب، امير را از واكنش زن باخبر كرد، سپس بازگشت و به زن گفت: به خانه ات برگرد (تو آزاد هستى) و زن به سوى خانه خود روان شد.
امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف پرسيد: آن زن از گرفتن دويست درهم خوددارى كرد؟
گفت: در حالى از گرفتن آن مبلغ خوددارى كرد كه بخدا سوگند بدان محتاج بود.
امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف كيسه اى حاوى هفت دينار از جيب خود درآورد و به آن مرد داد و به او فرمود: به خانه آن زن برو و سلام مرا به او برسان و اين دينارها را به او بده.
بشار مى گويد: هر دو روانه خانه آن زن شديم و سلام حضرتش را به او رسانيديم.
زن گفت: شما را به خدا سوگند، آيا جعفربن محمد عجل الله تعالى فرجه الشريف مرا سلام داده است؟
به او گفتم: خدا تو را رحمت كند، به خدا سوگند كه جعفربن محمد عجل الله تعالى فرجه الشريف تو را سلام داده است.
زن گريبان چاك داد و بى هوش بر زمين افتاد. كمى درنگ كرديم تا به هوش آمد و از ما خواست تا گفته خود را تكرار كنيم و به درخواست او سه بار سلام امام عجل الله تعالى فرجه الشريف را تكرار كرديم. آن گاه دينارها را به او داده گفتيم: بستان كه اينها را نيز حضرت براى تو فرستاده است و به آن شاد باش.
زن، كيسه دينارها را گرفت و گفت: از حضرت (امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف) بخواهيد تا براى اين كنيزش، از خدا طلب عفو و بخشش كند، چه اين كه كسى را نمى شناسم كه چون او و پدرانش وسيله توسل به سوى خدا باشند».(13)
بنابر آن چه بيان شد، امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف با شنيدن ماجراى آن زن سخت گريسته، به مسجد سهله رفته، براى آزادى او - كه در راه حضرت زهرا سلام الله عليها زندانى شده بود - دعا كردند. در چنين صورتى آيا پذيرفتنى است، امام زمان - عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف - كه داغدار مصيبت پدران، به ويژه مادرشان حضرت زهرا سلام الله عليها است، خدمات و زحمات شما در راه حضرت زهرا سلام الله عليها را ناديده گرفته، براى شما دعا نكند؟ بى ترديد چنين نخواهد بود.
لذا هر خدمتى كه در راه اهل بيت عليهم السلام به ويژه حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها كه در حديث كساء محور قرار گرفته، صورت پذيرد، توفيق و موهبتى الهى است. به ديگر سخن اين كه هر كس در راه حضرت فاطمه سلام الله عليها سختى ببيند و در تنگنا گرفتار آيد، پاداش و بهره شايسته اى نزد خدا خواهد داشت و عكس اين قضيه نيز صادق است؛ پس هر كس در عين توانمندى از خدمت به اهل بيت عليهم السلام دريغ كرده و كوتاهى كند، از توفيق الهى بى بهره و از لطف حضرتش محروم خواهد بود.
اما از آن جا كه در آستانه ايام فاطميه قرار داريم، يادآورى دو مطلب را ضرورى مى دانم:

● نخست: بزرگداشت شعائر فاطمى

يكايك ما بر اساس توانمندى هاى جسمى و ماديى كه خداى - عز وجل - در اختيارمان گذارده، بايد در بزرگداشت آن چه مرتبط به فاطمه زهرا سلام الله عليها است بكوشيم و از هيچ خدمتى فروگذار نكنيم، چرا كه بزرگداشت شعاير ايشان، بزرگداشتن شعاير الهى است.
آن چه بايسته و شايسته مجالس اين بانوى بزرگوار است اين كه مجالس منتسب به حضرتش هماره گرم و پرشور از وجود شيعيان و محبان ايشان باشد. مبادا اين مجالس بى رونق شود و بايد افزون بر حضور خود در مجالس حضرت فاطمه سلام الله عليها، بستگان، دوستان و آشنايانمان كه در كشورهاى اسلامى و غيراسلامى هستند را به برگزارى مجالس فاطمى و راه اندازى دسته هاى عزادارى تشويق كنيم.
اگر بتوانيد در اين مناسبت اطعام كنيد چه خوب و اگر نه در جمع آورى كمك هاى مالى براى اطعام، برگزارى مجالس و عزادارى براى حضرت بكوشيد. و بدانيم كه فوائد احياء شعاير فاطمى براى ماست و حضرت فاطمه سلام الله عليها احتياجى به اين امور ندارند؛ و البته اين خدمت ها ارج نهادن به ساحت مقدس ايشان نيز هست.
بنابراين، خدمت به فاطمه زهرا سلام الله عليها سرآمد خدمت هاست و هيچ كار نيكى سودمندتر از فداكارى و خدمت به آن بانو نيست، و خوشبخت كسى است كه توفيق خدمت در اين برنامه ها را بيابد. كوتاه سخن آن كه هر چه توفيق افزون تر باشد، خدمت و فداكارى در راه حضرت زهرا سلام الله عليها بيشتر خواهد بود.

● دوم: نشر فرهنگ فاطمى سلام الله عليها

آيا مى دانيد چرا حضرت فاطمه سلام الله عليها به مسجد رفت و آن خطبه غرّا را بيان كرد؟ چرا آن چنان جان سوز ناليد و همه مردم را گريانيد؟ چرا مورد ضرب و شتم واقع شد؟ و چرا به شهادت رسيد؟
پاسخ اين است: تا اسلام زنده بماند و بانگ «أشهد أن لا اله الا اللَّه، و أشهد أن محمداً رسول اللَّه» جاودانه شود.
اين، هدف حضرت فاطمه سلام الله عليها، پدرش، همسرش و فرزندانش - كه درود خدا بر آنان باد - بود. امروزه ما وظيفه داريم تا اين هدف را مدّنظر قرار دهيم و در رسيدن به آن بكوشيم. متأسفانه جهان امروز با فاطمه سلام الله عليها و اهداف و سيره او بيگانه است. حال سؤال اين است كه وظيفه روشنگرى و شناساندن فاطمه زهرا سلام الله عليها و اهداف والاى آن حضرت به جهانيان برعهده كيست؟
پرواضح است كه اين وظيفه بر عهده ما و شما است، زيرا به دليل دوست داشتن اهل البيت عليهم السلام، محبوب خدا هستيد و هنگامى كه جبرئيل اين موضوع را از سوى خداى متعال، به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم عرضه داشت، حضرتش به پاس اين موهبت الهى بر محبان اهل بيتش عليهم السلام سر به سجده شكر نهاد.
از جمله موارد احياء نام و ياد حضرت فاطمه سلام الله عليها اين است كه فرزندان تان را به حفظ خطبه گرانمايه حضرت زهرا سلام الله عليها تشويق كنيد؛ چه اين كه اين خطبه، چكيده معارف اسلام است.
بسيارى اين خطبه را شرح كرده اند، كه از آن جمله شرحى است كه مرحوم اخوى(14) بر آن زده است. آن مرحوم كتاب خود را به نام «من فقه الزهراء سلام الله عليها»، با خطبه ارجمند حضرت فاطمه سلام الله عليها آغاز كرده، و از تك تك كلمات آن حضرت احكام شرعى استنباط كردند.

● اهداف حضرت زهرا سلام الله عليها

اهداف والا و حيات بخش حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها در سه موضوع خلاصه مى شود:
1. اصول دين؛
2. احكام اسلام؛
3. اخلاق و آداب اسلام.
پس به عنوان دوستداران اهل بيت عليهم السلام، به ويژه حضرت زهرا سلام الله عليها در حد توان بكوشيم اين سه هدف را از طريق رسانه ها و وسايل ارتباط جمعى در سراسر جهان بگسترانيم. شايد شما توان مالى نداشته باشيد اما مى توانيد با ايجاد انگيزه در افراد ثروتمند، مبالغى براى تحقق اهداف حضرت زهرا سلام الله عليها گردآوريد، همان كارى كه علما و مراجع تقليد انجام مى دهند، و با تشويق افراد، هزينه اين گونه طرح ها و هدف ها را تأمين مى كنند. توجه داشته باشيم كه با تحقق اهداف حضرت فاطمه سلام الله عليها در واقع مهم ترين اهداف خداوند تحقق مى يابد.
وانگهى با روشن شدن تكاليف و وظايف انسان ها، ديگر ناآگاهى وجود نخواهد داشت و به فرموده قرآن كريم:
«...لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ...»؛(15) و تا كسى كه [بايد] هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد، و كسى كه [بايد ]زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند.
و بدين ترتيب نمازگزار هدف از نمازگزاردن را مى شناسد و آن كه نماز را واگذارده است فرجام كار خود را خواهد دانست.
بى ترديد، نماز داراى اهميت فراوان و «قربان كل تقي؛(16) مايه نزديك شدن پرهيزگار به خدا است»؛ اما مهم تر از نماز، شناخت هدف از نماز گزاردن است، امرى كه حضرت فاطمه سلام الله عليها در خطبه خود بدان پرداخته اند. روزه نيز همانند نماز از جايگاه والايى برخوردار است و حضرت زهرا سلام الله عليها در خطبه خود بدان اشاره داشته، فرموده اند: «و الصوم جُنّة من النار؛(17) و روزه سپرى است از آتش دوزخ». اين مورد نيز جنبه مهم ترى دارد و آن، شناخت چرايى و هدف از آن است.
با توجه به اهميت اين خطبه، خوب است، تحقيقى در مورد آن صورت گيرد كه به چه زبان هايى ترجمه شده و در چه تيراژ و در كجاى جهان منتشر شده، تا به زبان هايى كه ترجمه نشده، ترجمه شود و در دسترس جهانيان قرار گيرد.
فراموش نكنيم كه هر مقدار در راه «برگزارى شعاير فاطمى سلام الله عليها» و «نشر فرهنگ فاطمى سلام الله عليها» بكوشيم، در حقيقت توفيق الهى است و براى بروز آن بايد تلاش كنيم كه حضرت احديت مى فرمايد:
«وَ أَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى»؛(18) و اين كه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.
و بدانيم كه اگر جهانيان شناختى - حتى نسبى - از اين خاندان، به ويژه حضرت فاطمه سلام الله عليها و فرهنگ آن بزرگواران به دست مى آوردند، بى ترديد براى دريافت دانش و فرهنگ فاطمه زهرا سلام الله عليها بر يكديگر سبقت مى گرفتند؛ دانش و فرهنگى كه بى زياد و كم از سوى حضرت احديت بر بنده و رسولش حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم فرو فرستاده شده است.
وانگهى بايد توجه داشته باشيم بنا به فرمان قرآن كريم كه مى فرمايد: «... أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ...»؛(19) دين را برپا داريد، همگان موظفيم در اين راه تلاش كنيم و بدانيم دينى كه قرآن كريم به برپا داشتن آن فرمان داده و حضرت فاطمه سلام الله عليها در خطبه گران سنگ خود بدان اشاره فرموده، تاكنون برپا و اجرا نشده است، پس به خود آييم و وظيفه خود را بشناسيم و بدان عمل كنيم.
اميدوارم خداى - عز وجل - توفيق نشر دين و احكام و مفاهيم آن را به ما عنايت فرمايد.


1) اين گفتار ترجمه سخنرانى معظم له مى باشد كه در ايام فاطميه 1425 ايراد شده است.
2) ر.ك: مفاتيح الجنان، بخش اضافات و منتخب طريحى، ج 2، مجلس 259.
3) مستدرك الوسايل، ج 5، ص 150، حديث 2.
4) ضحّاك، الآحاد والمثانى، ص 369، حديث 2970.
5) رك: متقى هندى، كنزالعمال، ج 5، ص 636، ش 14118؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 262 ذيل تفسير آيه 253 سوره بقره. همچنين نقل كرده اند كه او گفت: «دوست مى داشتم درختى بر سر راهى مى بودم و شترى بر من گذشته، مرا به دهان مى گرفت و مى جويد و پس از فرو بردن، به صورت سرگين مرا دفع مى كرد، اما بشر نمى بودم» (ر.ك: كنزالعمال، ج 12، ص 528، ش 35699 و ابن ابى شيبه، المصنّف، ج 8، ص 144، س 7، كلام ابوبكر.
6) روايت شده است: «زمانى كه [عمر] خواست از مهريه سنگين زنان جلوگيرى كند، يكى از زنان مسلمان به او گفت: اى پسر خطاب، خدا به ما مى بخشد و تو ما را از آن محروم مى كنى، آن گاه آيه «واتيتم إحداهن قنطاراً؛ و به آنان پوستى پر از طلا داديد» را خواند.
در اين هنگام عمر گفت: كلّ الناس أفقه مِن عُمر؛ همه مردم از عمر فقيه تر و عالم ترند. (ر.ك: تفسير فخر رازى، ج 9، ص 13، ذيل آيه 20 سوره نساء).
7) در كتاب هاى روائى و تاريخى نقل شده كه: او ريسمانى به بلندى پنج وجب براى ابو موسى اشعرى، كارگزارش در بصره فرستاد و به او دستور داد: «مردم بصره را نزد خود بخوان و هركس را از موالى و از عجم كه مسلمان شده اند يافتى كه قامتش پنج وجب باشد، گردن بزن [كنايه از اين كه به سن بلوغ رسيده باشد، يعنى غير از بچه ها همه را بكُش!].
ابوموسى، او را از روى گردانى مردم از او بيم داد و او هم از خواسته خود منصرف شد (ر.ك: بحارالأنوار، ج 33، ص 263 و كتاب سليم بن قيس، ص 248 و جز آن).
8) شيخ عباس قمى، بيت الاحزان، ص 84، فصل خوددارى اميرالمؤمنين عجل الله تعالى فرجه الشريف از بيعت، و دينورى، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 31، مبحث خوددارى اميرالمؤمنين از بيعت.
9) ر.ك: هيثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 203؛ دولابى، الذرية الطاهره، ص 119؛ ظهرانى، المعجم الكبير، ج 1، 108، حديث 182؛ ابن اثير، أُسدالغابه، ج 5، ص 522 و كتاب هاى ديگر. و البته نصوص شيعى نيز اين روايت را متواتراً از رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم را نقل كرده اند كه خطاب به دخترش فاطمه سلام الله عليها فرمود: «إن اللَّه يغضب لغضبك ويرضى لرضاك؛ خدا به خشم تو غضب مى كند و به خشنودى تو خشنود مى شود».
10) وسائل الشيعه، ج 16، ص 173، حديث 3.
11) لازم به ذكر است كه امام صادق عجل الله تعالى فرجه الشريف چندين بار توسط منصور دوانيقى، از مدينه تبعيد شدند؛ و اين جريان در زمانى اتفاق افتاده كه حضرت در كوفه تبعيد بوده اند.
12) اين خرما را به دليل شيرينى زياد به شكر طبرزد تشبيه كرده اند.
13) ابن المشهدى، المزار، ص 136 - 139.
14) مرجع راحل آية اللَّه العظمى حاج سيد محمّد شيرازى.
15) انفال (8)، آيه 42.
16) كافى، ج 3، ص 265، حديث 6.
17) من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 74، حديث 1771.
18) نجم (53)، آيه 39.
19) شورى (42)، آيه 13.

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
 لينك مطلب      

درباره مصحف فاطمه عليهاالسلام پرسشها و ابهاماتى وجود دارد؛ آيا همان گونه که از عنوان "مصحف" بر مى آيد، قرآنى ويژه حضرت زهراعليهاالسلام بوده، يا کتابى در موضوعى ديگر است؟ اگر جواب فرض دوم است، آيا خود حضرت آن را نوشته يااملاء کرده اند؟ محتواى آن چيست؟ آيا آداب و اخلاق است يا تشريع و فقه؟ اکنون اين کتاب کجاست؟
پيش از پاسخ به هر سوال، پرسش اساسى اين است: آيا اين مصحف، اصل و اعتبارى دارد؟ آيا از طريق معتبر، وجود آن ثابت شده است؟ جواب اين پرسشها از روايات مربوط به اين موضوع به دست مى آيد. البته بيان اين روايات مختلف است؛ بعضى محتواى مصحف را احکام حلال و حرام مى دانند، در حالى که ديگران مى گويند اصلاً چنين احکامى در بر ندارد. برخى مى گويند ديکته کننده آن پيامبر صلى الله عليه وآله بوده، در حالى که بعضى جبرئيل را گوينده آن مى دانند، که در اين صورت بايد به اين پرسش پاسخ گوييم که آيا جبرئيل با شخصى که پيامبر نيست، سخن مى گويد؟ و اگر چنين باشد، به چه نحو با حضرت فاطمه عليهاالسلام سخن گفته است؟ مگر پس از وفات پيامبرصلى الله عليه وآله، وحى قطع نشده بود؟
 به هر روي، پرسشهاى بسيارى در اين زمينه وجود دارد، که پاسخگويى به آن، مورد اهتمام اثر حاضر است و در آن، به پژوهش در اين باره خواهيم پرداخت. (1)

● مصحف فاطمه چيست؟

 شايع ترين پرسش درباره اين مصحف، عنوان جنجال برانگيز و شبهه ناک آن، يعنى "مصحف" است؛ زيرا چنين برمى آيد که اين مصحف، قرآن خاصى است. اما اگر به روايات بنگريم، مى يابيم اين مصحف حتى يک آيه در بر ندارد و برخى ناآگاهان، همين که نام مصحف را شنيده، پنداشته اند مصحف يعنى قرآن، حتى برخى به قم آمده، در پى ديدن اين مصحف - و به زعم خود "قرآنى ديگر" - بوده اند؛ اما وقتى با واقعيت مواجه شده و دريافته اند شيعيان قرآنى جز آنچه نزد ديگر مسلمانان هست، ندارند، از اتهامات بر ضد اماميه شگفت زده شده اند.
 بسيارى از برادران اهل سنت مى پندارند شيعه، قرآنى ديگر- جز قرآن موجود - در اختيار دارد! و گمان کرده اند مصحف فاطمه عليهاالسلام همان قرآن است! اين پندار حتى در مطبوعات دنياى عرب نمايان شده است؛ براى نمونه روزنامه"آخرخبر" در سودان در تاريخ ششم رجب 1416 مقاله اى را درج کرده و مدعى شده است، شيعيان قرآنى ديگر به نام مصحف فاطمه دارند!
 کار چنان بالا گرفته که حتى خود شيعيان باور کرده اند که مصحف فاطمه، قرآنى ديگر است، از اين رو بر آمده اند تا روايات اين کتاب را کم اهميت جلوه دهند، در سند آن ترديد کنند.
بايد اذعان کرد وجود مصحف فاطمه ثابت شده و راهها و اسناد درستى براى اثبات آن وجود دارد؛ اما مى بايست به پيرايه ها و شائبه هاى پيرامون آن پاسخ داد، بويژه که تاکنون اثر مستقلى در اين باره چاپ و منتشر نشده، فقط به صورت ضمنى بدان پرداخته اند.
 برخى احاديث که درباره مصحف فاطمه عليهاالسلام آمده، با همين واژه (مصحف) است، از اين رو به پندار مزبور دامن مى زند؛ از جمله: محمدبن مسلم از امام جعفر صادق عليه السلام روايت مى کند؛ " فاطمه مصحفى از خود به جا گذاشت،[اما امام مى افزايد:] که قرآن نيست." (2)
 على بن سعيد از امام صادق عليه السلام روايت مى کند: «و عندنا والله مصحف فاطمه ما فيه آية من کتاب الله؛ به خدا سوگند! مصحف فاطمه نزد ماست [و امام مى افزايد] و در آن حتى يک آيه از کتاب الله نيست.» (3) امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «فيه مثل قرآنکم هذا ثلاث مرات؛ در آن [مصحف] سه برابر اين قرآن، مطلب هست.» (4)
 برخى گمان کرده اند از آن رو که "مصحف" واژه اى خاص قرآن است، اگر گفته (الجامع للصحف المکتوبة بين الدفتين) (5) "صحف" جمع صحيفه به معناى ورق و برگ است که بر آن بنويسند. "دفتان"، تتنيه "دفه" به معناى جنب و کنار هر چيز است. "دفتاالمصحف" يعنى جلد رو و پشت کتاب.(6) بنابراين مصحف، چند برگ دارد، نه يک برگ، ولى گاه کتاب مى تواند بيش از يک برگ نداشته باشد، نيز مصحف مى بايست ميان دو جلد باشد، که برگها(صحف) را در برداشته باشد. (7)
 در نتيجه بايد گفت "مصحف" به معناى کتاب مجلد و شامل هر کتابى مى شود و اختصاص به قرآن ندارد، گو اين که معناى مشهور مصحف، قرآن است. پس از نظر لغوى نمى توان گفت مصحف به معناى قرآن است.
 ترديد نيست که واژه مصحف به معناى قرآن بسيار به کار گرفته مى شود، اما نمى توان گفت "علم" براى قرآن است، بلکه شهرت مصحف، قرآن است گر چه در سنت به معناى قرآن است مانند روايات زير: پيامبر فرمود: «من قرأ القرآن فى المصحف کانت له الفا حسنه ...، هر که قرآن را که مصحف [ يک جا جمع آوري] شده بخواند، دوهزار خوبي، پاداش دارد.»(8)
 باز فرمود: «اعطوااعينکم حظها من العبادة، قالوا: و ما حظها من العبادة يا رسول الله ؟، قال: النظر فى المصحف والتفکر فيه ...؛ بهره چشمهايتان از عبادت را بدهيد. پرسيدند: بهره چشمها از عبادت چيست؟ فرمود: نگاه به مصحف و انديشه در آن...» (9)

● نظريات گوناگون درباره مصحف

 تا آنجا که مى دانيم هيچيک از علماى شيعى و سنى بر مصحف فاطمه عليهاالسلام دست نيافته اند، بلکه با بهره گيرى از احاديث مربوط به اين موضوع، تا اندازه اى به محتوا، املاء کننده و نويسنده آن آشنا شده اند. از اين رو پژوهش جامع و فراگير در اين باره وجود ندارد.
 برخى گفته اند: مصحف آن حضرت در بردارنده امثال و حکم و مواعظ و اخبار و عجايب است، و امير مومنان آن را نوشته و تقديم حضرت فاطمه کرده، تا تسلى بخش ايشان در مرگ پدر باشد. (10) بعضى معتقدند: اين مصحف، شامل احکام تشريعي، اخلاقى و آنچه در زمان آينده پيش مى آيد، است و حضرت فاطمه عليهاالسلام آن را از شنوده هاى پدر و شوهرش جمع آورى کرده است. (11)
سيد محسن امين بر اين عقيده است که حضرت دو مصحف دارند، که يکى الهام پروردگار و ديگرى فرمايشات رسول خدا صلى الله عليه وآله به حضرت زهرا است. (12) همان گونه که گفته شد، تعدد اقوال درباره محتواى مصحف، به سبب احاديثى است که در کتابهاى مختلف پراکنده است و هيچ دليل عقلى يا تحليل نظرى ندارد؛ زيرا مستند بحث و پژوهش، رواياتى است که در يک باب گردآورى نشده و در کتب گوناگونى است.
 چنان که برخى اخبار از کتابهاى حضرت زهرا عليهاالسلام سخن مى گويد، هيچ يک عنوان مصحف را بازگو نمى کند. از اين رو برخى پنداشته اند مصحف همان است که در اخبار آمده و اين سبب اختلاف نظر شده است. البته اين احاديث، سخن از کتابهاى حضرت فاطمه عليهاالسلام مى کند، نه تنها از مصحف ايشان. از اين رو شايسته مى نمايد به ديگر کتابهاى منسوب به ايشان اشاره شود، تا از ميان آنها به مصحف دست يابيم.
 
1- کتاب اخلاقى
 در احاديث شيعه و سني، کتابى با اين عنوان ذکرنشده، بلکه در کتابها به مضمون آن اشاره شده است. خرائطى از مجاهد نقل مى کند: ابى بن کعب به ديدار فاطمه - رضى الله عنها، دختر محمد، صلى الله عليه وسلم - رفت. فاطمه به او کتابى پوشيده در شاخه هاى درخت خرما نشان داد، که در آن نوشته شده بود: هر کس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، با همسايه اش به نيکى رفتار کند. (13) از روايات ديگرى که درباره اين کتاب است، بر مى آيد که اين حديث، گزيده اى از حديث ديگرى است که شيخ کلينى آن را در اصول کافى به نقل از امام صادق عليه السلام آورده است. (14)
 "ابوجعفر محمد بن جريربن رستم طبري" از علماى قرن چهارم نيز اين حديث را - با ذکر بيشتر- در کتاب دلايل الامامه آورده است. (15) ظاهراً کسانى که گفته اند مصحف فاطمه در بردارنده معارف و اخلاق و آداب است، اين احاديث را ديده اند.
  
2- کتاب تشريعى
 کتابى با چنين عنوانى نيز در احاديث ذکر نشده است؛ ولى امام صادق عليه السلام در پاسخ به پرسشهاى کارگزار منصور- خليفه عباسى - در مدينه آنچه را مى فرمايد، مستند به اين کتاب مى کند. (16) از اين رو دريافت مى شود که حضرت فاطمه داراى کتابى در احکام شرعى بوده است.
 علامه سيد محسن امين اين کتاب را مصحف فاطمه دانسته (17) ولى بايد گفت رواياتى وجود دارد و ذکر خواهد شد که مى گويد مصحف حضرت در بردارنده احکام حلال و حرام نيست، و اگر چنين احکام فقهى ذکر شده، در مصحف و روايتى ديگر از حضرت فاطمه عليهاالسلام است، که از پدر بزرگوارش پيامبر اسلام نقل کرده است. (18)
  
3- لوح فاطمه
 لوح به صفحات پهن چوبى يا استخوانى گفته مى شود، که در فارسي، تابلو يا تخته ناميده مى شود. وجود اين لوح در بسيارى از احاديث ذکر شده؛ زيرا در بردارنده نام امامان شيعه است.
 ابوالفتح کراجکى (متوفى449هـ.) معتقد است: تمامى شيعيان در صحت محتواى اين لوح اتفاق نظر دارند. (19) محتواى لوح يکسان گزارش نشده و سندهاى گوناگونى دارد. کلينى به نقل از جابر بن عبدالله انصارى چنين مى گويد: «دخلت على فاطمه عليهاالسلام و بين يديها لوح فيه اسماء الاوصياء من ولدها، فعدت اثنى عشر، آخرهم القائم، ثلاثة منهم محمد و ثلاثة منهم علي.» (20) مقصود از "ثلاثة منهم علي" با شمار امامانى که به نام "على"اند، همخوانى ندارد، زيرا اينان چهار تن اند: [امام رضا] و على بن محمد[امام هادى] حال چگونه روايت را تصحيح و درست کنيم؟
 پاسخ نخست: بگوييم ضمير "منهم" به "ولدها" برمى گردد، در اين صورت مقصود "سه على" است که فرزند فاطمه اند و راوى در صدد ذکر نام امام على عليه السلام نيست.
 دوم: ناسخ اشتباه کرده، اصل "اربعة منهم علي" است. مويد اين سخن، روايت ابى الجارود از ابو جعفر عليه السلام است که "اربعة" دارد. (21)
 سوم: ضمير "منهم" به "اثنى عشر" برگردد و اگر راوى نگفته و "اربعة منهم" چون نام امام على در لوح نيامده، لقبش ذکر شده است، چنان که در روايت لوح به نقل از ابوبصير مى بينيم. (22) در کتاب کمال الدين و تمام النعمة از شيخ صدوق مضمون اين لوح ذکر شده است. (23) محتواى اين لوح - و به نظر برخى خود لوح - هديه خدا به پيامبر بوده است که پيامبر آن را به حضرت فاطمه عليهاالسلام بخشيد. (24)
 
4- وصيتنامه
 در روايات متعدد و با سندهاى مختلف آمده است: حضرت زهرا عليهاالسلام کتابى از خود به جا گذاشت که وصايايش را در آن نوشته بود. (25) اين وصايا، امور شرعى - از جمله تکليف هفت باغى که توسط رسول الله صلوات الله عليه وقف آن حضرت شده بود- نيز توصيه ها و امور سياسى بود. (26) از جمله وصاياى سياسى حضرت، عدم حضور برخى در تشييع جنازه ايشان، معلوم نکردن محل دفن و ... است. اين وصايا از شمار مطالبى است که در مصحف فاطمه عليهاالسلام وجود داشته است. برخى گفته اند امام على عليه السلام اين وصايا را پس از درگذشت حضرت زهرا عليهاالسلام بر بالين وى يافت. (27)
  
5- مصحف فاطمه عليها السلام
وجود اين کتاب نيز در روايت مختلف با سندهاى متعدد ذکر شده است. همان گونه که گفته شد پرسشهايى در باره اين کتاب وجود دارد؛ از جمله: چه کسى اين کتاب را املاء کرده؟ نويسنده آن کيست؟ محتواى آن چيست؟ آيا در اين کتاب اشاره به تحريف قرآن شده؟ هم اکنون اين کتاب کجاست و در دست کيست؟ و...

● اعتبار روايات مصحف فاطمه عليهاالسلام

 شايد مهمترين پرسش درباره مصحف، صحت و اعتبار روايات آن است؛ زيرا ديگر پرسشها پس از روشن شدن اعتبار روايات اين کتاب مطرح مى شود. از اين رو در ابتد بايد وارد اين بحث شويم.

● عنوانى که باعث فهم اشتباه شده است

 گفتيم عنوان "مصحف فاطمه" گاه باعث اين توهم مى شود که قرآنى ويژه حضرت زهرا عليهاالسلام وجود داشته است، همچنان که از "مصحف عبدالله بن مسعود" و "مصحف عايشه" و يا "مصحف ابى بن کعب" بر مى آيد، ولى همان طور که بررسى کرديم، پندار مزبور زدوده شد و فهميديم مصحف، منحصر در قرآن نيست.
 همچنين گفتيم اين کتاب در بردارنده هيچ آيه اى نيست؛ لذا به معناى قرآن يا در موضوع قرآنى نيست. نيز در ضمن سخنان گذشته اشاره شد اين کتاب توسط آن حضرت، املاء نشده و از اين رو به آن "مصحف فاطمه" گفته اند که هديه اى الهى به ايشان بوده است. بنابراين نويسنده يا گوينده اين سخنان کيست؟ اگر محتواى اين مصحف، قرآن نيست، چه چيز در آن يافت مى شود؟ حجم اين کتاب چقدر است؟ و...

● نويسنده مصحف

 روايات بسيارى وجود دارد که در آن، حضرت على عليه السلام به عنوان نگارنده مصحف معرفى شده؛ از جمله امام صادق عليه السلام در جواب سوال "حماد بن عثمان" مبنى بر اين که نويسنده مصحف کيست، مى فرمايد: «فجعل اميرالمومنين يکتب کلما سمع حتى اثبت من ذلک مصحفا؛ امير مومنان هر چه را مى شنيد، مى نوشت، تا اين که به صورت کتابى در آمد.» (28)
 اما ابن رستم طبرى در دلائل الامامه روايتى نقل مى کند که: مصحف فاطمه، از آسمان، مکتوب نازل شد و املايى نبود تا امام على کاتب و نگارنده باشد؛ (29) اما مى بايست گفت:
1- نزول مصحف ، نه به معناى فرستادن مصحف و کتاب است، بلکه گفتن محتوا و پيام است، و مانعى ندارد که امام على در هنگام نزول فرشتگان حاضر بوده و مطالب را بنويسد. گر چه اين توجيه بسيار بعيد مى نمايد.
 2- شايد تنها راه حل، نپذيرفتن روايت طبرى باشد؛ زيرا سند آن ضعيف است. ميان راويان "جعفر بن محمد بن مالک فزاري" است که "نجاشى" وى را ضعيف در حديث و فاسد المذهب والرواية مى داند. (30) ديگران نيز وى را تخطئه کرده اند. ­(31)

● املاء کننده و گوينده احاديث

 1- خداى تعالى
 برخى گفته اند گوينده سخنان موجود در مصحف، خداوند است. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «انما هو شيء املاها الله و اوحى اليها؛ مصحف فاطمه نزد ماست... و خداوند آن سخنان را فرموده و بر حضرت فاطمه الهام کرده است.» (32) عبارت "املاها الله" احتمالا اشتباه ناسخ باشد و درست "املاء الله" است که ضمير به "شيء" بر مى گردد؛ يعنى خدا آن را فرموده است، يا مى توان گفت "املاها عليهاالله" بوده که مفعول "ضمير غايب مذکر حذف شده، ضمير دوم (ها) به فعل (املا) چسبيده است. اما اين توجيه مشکل است و احتمال نخست ترجيح دارد.
 اين گونه الهام براى مادر حضرت موسى نيز وجود داشته، در سوره قصص، آيه 7 آمده است؛ «و اوحينا الى ام موسى؛ به مادر موسى الهام کرديم...»
  
2- فرشته (ملک)
 بعضى معتقدند اين سخنان از فرشته اى است. اين احتمال در حديثى به نقل از امام صادق عليه السلام آورده شده است: «فارسل الله اليها ملکا يسلى غمهاو يحدثها» (33)
  
3- جبرئيل
 در صحيحه ابوعبيده از امام صادق عليه السلام است که سخنان از آن جبرئيل است: «و کان جبرئيل ياتيها فيحسن عزاءها على ابيها و يطيب نفسها و يخبرها عن ابيها و مکانه و يخبرها بما يکون بعدها فى ذريتها...»(34)
 
4- رسول خدا
 امام حسين عليه السلام مى فرمايد: " مصحف فاطمه نزد ما است. به خدا سوگند! يک حرف از قرآن در آن نيست. سخنان اين مصحف از آن رسول الله و خط على عليه السلام است". (35)
 بنابراين حديث، گوينده سخنان اين مصحف، رسول الله (فرستاده خدا) است. علامه مجلسى در ذيل اين حديث مى گويد: مقصود از فرستاده خدا، جبرئيل است. همچنان که در آيات بسياري، به ملائکه، رسولان خدا گفته شده است. (36)
 چه بگوييم سخنان اين مصحف از خداست يا جبرئيل، تفاوتى ندارد، زيرا خداوند به واسطه جبرئيل، اين احاديث را فرموده؛ ولى نمى توانيم معتقد باشيم مقصود از "رسول الله" پيامبراسلام است؛ زيرا روايات بسيارى تصريح دارد سخنان اين مصحف پس از وفات رسول الله صلى الله عليه و اله و در تسلاى وفات آن حضرت، براى حضرت فاطمه عليهاالسلام گفته شد.
 گو اين که احتمال دارد حضرت فاطمه عليهاالسلام دو مصحف داشته که يکى سخنان رسول الله و ديگرى سخنان جبرئيل بوده. يا ممکن است بگوييم مصحف فاطمه، يک کتاب بود ولى شامل دو بخش؛ سخنان رسول الله و سخنان جبرئيل بوده است. سيد محسن امين در کتاب ارزشمند اعيان الشيعه معتقد به گفتار نخست است. (38)
 آنچه اين گفته را درست تر مى نمايد، اين است که حضرت داراى دو کتاب ديگر، يکى در اخلاق و ديگرى در تشريع است. پس مى توان گفت مصحف فاطمه، به املاى رسول الله بوده، به ويژه رواياتى که مى گويد جبرئيل املاء کرده، احکام شرعى را نگفته است. پس اگر حضرت فاطمه عليهاالسلام کتابى در احکام شرعى داشته، روشن مى شود رسول الله آن را به ايشان آموخته و گفته است.
 پس از اين که دانستيم سخنان اين مصحف از پروردگار به واسطه جبرئيل، و نويسنده آن امام على عليه السلام است، اين پرسش پيش مى آيد که چرا به حضرت فاطمه عليهاالسلام منسوب شده است؟ به رغم آن که حضرت نه گوينده و نه نگارنده آن است!
در پاسخ بايد گفت: اين سخنان براى حضرت فاطمه و براى تسلاى خاطر او نازل شد، از اين رو مصحف، منسوب به حضرت فاطمه است. نظير اين امر در انتساب تورات به حضرت موسى عليه السلام و انجيل به حضرت عيسى عليه السلام و زبور به داوود عليه السلام ديده مى شود. همچنان که در قرآن مى خوانيم: "صحف ابراهيم و موسى." (39) با اين که اين مصاحف از آن خداست، اما چون بر پيامبرى نازل مى شد، به نام او خوانده مى شد.

● محتواى مصحف فاطمه عليهاالسلام

 روايات مختلفى درباره محتواى مصحف فاطمه عليهاالسلام وجود دارد؛ برخى از اين روايات مطالبى را نفى و بعضى ديگر مطالبى را اثبات مى کند که از اين قرار است:

● محتواى نفى شده

 با توجه به روايات اهل بيت عليهم السلام در مى يابيم که مصحف فاطمه عليهاالسلام شامل بر دو قسمت يعني؛ قرآن و ديگرى احکام شرعى نيست. اين روايات با تعبيرهاى زير آمده است:
 قرآن نيست (ماهو قرآن)؛ (40) گمان نمى کنم قرآن باشد ( ما ازعم انه قرآن)؛ (41) چيزى از قرآن در آن نيست (ليس فيه شى من القرآن)؛ (42) چيزى از کتاب الله در آن نيست (ما فيه شى من کتاب الله)؛ (43) آيه اى از کتاب الله در آن نيست ( ما فيه آية من کتاب الله)؛ (44) حرفى از قرآن در آن نيست (ما فيه حرف من القرآن) (45) و يک حرف از قرآن موجود در آن نيست (ما فيه من قرآنکم حرف واحد) (46)
 علامه مجلسى در بحارالانوار به نقل از کتاب خطى جوامع الفوائد حديثى را به نقل از ابوبصير چنين نقل مى کند: امام صادق عليه السلام اين آيه را چنين خوانده: «سئل سائل بعذاب واقع للکافرين (بولاية علي) ليس له دافع» آن گاه امام فرمود: در مصحف فاطمه چنين است." (47)
اما بايد گفت اين حديث معتبر نيست چرا که در راويان آن نام محمد بن سليمان ديلمى وجود دارد که رجال شناشان وى را موثق ندانسته در نتيجه حديث وى را ضعيف شمرده اند. (48) چنان که با روايات بسيارى که مى گويد مصحف فاطمه هيچ آيه و يا حتى حرفى از قرآن در بر ندارد، ناهمگون است.
 در منابع، از جمله آنچه "محمد ابو زهره" در کتابش نوشته، آمده که مصحف فاطمه چيزى از قرآن ندارد. (50) از اين همه تاکيد و تکرار بر نفى وجود مطالب قرآنى در مصحف فاطمه در مى يابيم که در زمان امام باقر و امام صادق عليهماالسلام مصحف، به معناى قرآن مکتوب بود. اما چرا امامان به آن مصحف فاطمه و نه کتاب فاطمه مى گفتند؟ اگر کتاب مى گفتند ديگر نيازى به اين همه ياد آورى و آگاهى نداشت!
 در پاسخ بايد گفت: از آن رو که مصحف حضرت، بدين نام از آغاز خوانده مى شد و در آن هنگام به معناى قرآن نبود، در زمانهاى بعد نيز همين اسم تکرار مى شد. امام على عليه السلام کتاب فاطمه را مصحف ناميد: «و لقد اعطيت زوجتى مصحفا فيه من العلم ما لم يسبقها اليه احد؛ به همسرم مصحفى مشحون از علم داده شد که به کسى اين دانشها داده نشد." (49)
حتى اگر بپذيريم نام مصحف بعدا و در زمانى که مصحف به معناى قرآن بود، بر کتاب فاطمه نهاده شد، براى آن بود که بفهمانند ميان مصحف فاطمه و مصحف قرآنى مشابهت هست، زيرا هر دو توسط جبرئيل نازل شده اند، گر چه در محتوا متفاوتند.

● مصحف، احکام شرعى را در برندارد

 در مورد احکام شرعي، امام صادق مى فرمايد: «ليس فيه شيء من الحلال و الحرام...؛ چيزى از حلال و حرام- احکام- در آن نيست.» (50)

● محتواى اثبات شده

 روايات- به گونه تفصيل- تمام محتواى مصحف فاطمه را ذکر نکرده، بلکه عنوان ها يا برخى سخنان را بيان نموده اند. اين روايات در منابع مختلفى پراکنده است و ذکر مى کنند در مصحف فاطمه اين مطالب آمده است:
1- مقام عظيم پيامبر صلى الله عليه وآله (51) (و يخبرهاعن ابيها و مکانه).
2- آينده ذريه حضرت زهرا عليهاالسلام (52) (و يخبرها بمايکون بعدها فى ذريتها).
 3- حوادثى که رخ خواهد داد (53) (ولکن فيه علم ما يکون؛ ففيه ما يکون من حادث) مثلا «تظهر الزنادقة فى سنة ثمان و عشرين و مائة؛ زنادقه در سال 123 به ظهور مى رسند.»
4- نامهاى انبيا و اوصيا (54) (ما من نبى ولا وصى الا و هو فى کتاب عندي).
 5- اسامى پادشاهان و پدرانشان (55) (و اسماء من يملک الى ان تقوم الساعة؛ ليس من ملک يملک [الارض] الا و هو مکتوب فيه باسمه و اسم ابيه).
 6- وصيت حضرت زهرا عليهاالسلام (56) (و ليخرجوا مصحف فاطمة؛ فان فيه وصية فاطمة).


1- مصدر مقاله / سايت تبيان
2- بحارالانوار، مجلسي، ج 26، ص 41، ح 73، چاپ دارالکتب الاسلاميه، تهران.
3- همان، ج 27، ص 371، ح 3.
4- اصول کافي، کليني، ج دوم، ص613 / بحارالانوار، ج 26، ص 39، ح 10.
5- صحاح تاج اللغة و صحاح العربيه، جوهري، ج 4، ص1383/ تاج العروس، زبيدي، ج 6، ص 161.
6- المصباح المنير، فيومى ص 197/ الفروق اللغويه، ابوهلال العسکري، ص 241، چ بصيرتي. قم.
7- مناهل العرفان، زرقاني، ج 1، ص394، چ دار احياء التراث، بيروت، 1412.
8- البرهان فى علوم القرآن، زرکشي، ج 1، ص 546، دارالکتب العلميه، بيروت 1403.
9- نوادرالاصول، ترمذي، ج 3، ص254، بيروت 1412.
10- المراجعات، سيد عبدالحسين شرف الدين، ص 521، تحقيق حسين الراضي، چاپ دارالکتب الاسلامي، ايران.
11- سيرة لائمةالاثنى عشر، سيد هاشم معروف الحسني، ج 1، صص96-97، چاپ دارالتعارف، بيروت.
12- اعيان الشيعه، ج1، صص13-314، چاپ الانصاف، بيروت.
13- مکارم الاخلاق و معاليها، خرائطي، ص43، چاپ مکتبة الاسلام العالمية، قاهره.
14- عوالم العلوم، عبدالله بحرانى اصفهاني، ج 11، ص 533، تحقيق موسسه امام مهدي، قم.
15- همان.
16- فروع کافي، کليني، ج3 ، ص 705، ح 2 تحقيق على اکبر غفاري، چاپ دارالاضواء، بيروت.
17- اعيان الشيعه، ج 1، صص314- 315.
18- سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 1، صص96 - 97.
19- استنصار فى النفس على الائمة الاطهار، ص 13، چاپ دارالاضواء.
20- اصول کافي، ج 1، ص 532.
21- عيون اخبارالرضا، صدوق، ج 1، ص47،ح 7، چ رضا مشهدي، قم. 1363.
22- اصول کافي، ج 1، ص 527، ح 4 / کمال الدين، صدوق،ج 1، ص303.
23- همان، ج 1، ص311، تحقيق غفاري، چاپ موسسه نشر اسلامي، قم.
24- الارشاد، شيخ مفيد، ص262، چاپ بصيرتى قم کمال الدين، صدوق، ج 1، ص 312 بحارالانوار، ج 36، ص201.
25- تهذيب الاحکام، طوسي، ج 9، ص 144، ح 50، چاپ دارالاضواء، بيروت.
26- بحارالانوار، ج 103، صص 135- 136، ح 14. 
27- همان.
28- اصول کافي، ج 1، ص24، ح 2 / بحارالانوار، ج 26، ص44، ح 77.
29- دلائل الامامه، ص 30، چ اعلمي، بيروت. 1403/ مسند فاطمة الزهرا، سيد حسين شيخ الاسلامي، ص 199، چ دارالقرآن الکريم، قم 1412.
30- رجال نجاشي، ج 1، ص 302.
31- معجم رجال الحديث، خويي، ج 4، ص 117.
32- بحارالانوار، ج 26، ص 39، حديث70.
33- اصول کافي، ج 1، ص 245، حديث2. 
34- بصائرالدرجات، صفار، ص 153، ح 6 / اصول کافي، ج 1، ص241، ح 5.
35- بحارالانوار، ج 26، ص 46، حديث 94. 
36- حج، آيه 75/ فاطر، آيه 1 / انعام، آيه 61/ اعراف، آيه 37 / هود، آيه 69/ حجر، آيه 15 / مريم، آيه 17- 19 و... 
37- اصول کافي، ج 1، ص 314، چاپ قديمى چاپخانه الانصاف، بيروت. 
38- سوره اعلى آيه 19. 
39- بحارالانوار، ج 26، صص 41. 42، ح 73. 
40- همان، ص 45، ح 30.
41- همان، ح 79. 
42- همان، ص 43، ح 39.
43- همان، ج 47، ص 271، ح3.
44- همان، ص 46، ح 34. 
45- همان، ج 26، ص 39، ح 10.
46- همان، ج 37، ص176 / روضةالکافي، ص 43، ح 13.
47- معجم رجال الحديث، ج 16، ص 127/ رجال نجاشي، ج 2، ص 269، ش 933.
48- الامام الصادق، حياته و عصره، ص 324، چ مطبعة احمد على مخيمره، مصر.
49- بصائرالدرجات، ص200، ح 2. 
50- اصول کافي، ج1، ص390، ح 1.
51- بحارالانوار، ج26، ص 41، ح 72.
52- همان.
53- اصول کافي، ج 1، ص240، ح 2 / بحارالانوار، ج 26، ص 13، ح اول. 
54- بحارالانوار، ج 47، ص32. 
55- بحارالانوار، ج 26، ص 13، ح اول/ اصول کافي، ج 1، ص 242، ح 3.
56- اصول کافي، ج 1، ص 241، ح 4.

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
 لينك مطلب      

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم شب
عید تقدیم تو باد

سال نو بر شما مبارک

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه سی ام اسفند 1387
 لينك مطلب      

روز نهم ماه ربيع الاول، روز شادمانى اهل بيت عليهم السلام

مرحوم سيد بن طاووس رحمت الله عليه در كتاب "زوائد الفوائد" فرموده است: روايت كرده اند محمد بن ابى العلاء همدانى و يحيى بن محمد جريح بغدادى كه روزى ما منازعه كرديم درباره عمر بن الخطاب و مشتبه شد بر ما حال او، پس رفتيم به شهر قم به نزد احمد بن اسحاق قمى كه از خواص (اصحاب) امام على النقى عليه السلام (و امام حسن عسكرى عليه السلام بود و به خدمت حضرت صاحب الامر عليه السلام نيز رسيده بود)، چون در را كوبيديم كنيز عراقيه اى بيرون آمد و احوال احمد را از او پرسيديم، گفت: او مشغول اعمال عيد است چون امروز عيد است، گفتم: سبحان الله! عيدهاى شيعيان چهار عيد است: عيد فطر و عيد قربان و عيد غدير و روز جمعه، آن كنيز گفت: احمد بن اسحاق از امام على النقى عليه السلام روايت مى كند كه امروز روز عيد و بهترين عيدها نزد اهل بيت رسالت عليهم السلام و دوستان ايشان است، ما گفتيم: رخصت بطلب تا به نزد او آئيم، چون آن كنيز او را خبر كرد بيرون آمد به سوى ما درحالى كه لنگى بسته بود و بوى مشك از او ساطع بود و دست به صورت خودمى كشيد، ما گفتيم: اين چه حالت است كه از تو مشاهده مى كنيم؟
گفت ناراحت نباشيد، حالا از غسل روز عيد فارغ شدم، گفتيم: مگر امروز عيد است!؟ گفت: بلي، و آن روز، روز نهم ماه ربيع الاول بود، سپس ما را به خانه خود برد و ما را نشاند.
پس گفت: روزى به نزد مولاى خود حضرت امام على بن محمد النقى الهادى عليه السلام در سُرَ مَن رَأى رفتم (درمثل اين روز كه شما به نزد من آمده ايد و آن روز، روز نهم ماه ربيع الاول بود) چون رخصت يافتم و به خدمت آن حضرت رسيدم ديدم كه آن حضرت بر غلامان و خدمت كاران خود جامه هاى فاخر پوشانيده و مجلس خود را آراسته ومجمره اى در پيش خود گذاشته و به دست مبارك خود عود در آن مى اندازد، گفتم: يابن رسول الله! - پدران و مادران ما فداى شما باد - آيا از براى اهل بيت درامروز فرحى تازه روى داده است؟ حضرت فرمود: و كدام روز حرمتش نزد اهل بيت عظيم تر است از امروز كه روز نهم ربيع الاول است؟
بدرستى كه خبر داد مرا پدرم كه حذيفه بن يمان در چنين روزى (كه روز نهم ماه ربيع الاول است) داخل شد بر جدم حضرت رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم، حذيفه گفت: ديدم حضرت امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام و حضرت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام را كه با حضرت رسالت پناه طعام تناول مى نمودند و آن حضرت بر روى ايشان تبسم مى نمود و به امام حسن و امام حسين عليهما السلام مى فرمود: بخوريد، گوارا باد از براى شما بركت و سعادت اين روز، بدرستى كه اين روز، روزى است كه حق تعالى هلاك مى كند دشمن خود و جد شما را، و روزى است كه حق تعالى در اين روز قبول مى كند اعمال محبين و شيعيان شما را، و روزى است كه ظاهر مى شود راستى گفته خدا كه مى فرمايد : «تلك بيوته خاوية بما ظلموا" (سوره نمل آيه 52)، يعنى : "اين است خانه هاى ايشان كه خالى گرديده به سبب ستمهاى ايشان"، و روزى است كه در اين روز هلاك مى شود فرعون اهل بيت و ستم كننده بر ايشان و غصب كننده حق ايشان، و روزى است كه حق تعالى عملهاى دشمنان شما را باطل مى كند «فجعلنا هباء منثورا؛ پس، مثل پنبه زده شده قرار مى دهيم».
پس حذيفه گفت: من گفتم: يا رسول الله! آيا در ميان امت شما كسى خواهد بود كه هتك اين حرمتها نمايد؟ حضرت فرمود: بلي، اى حذيفه! بُتى از منافقان بر ايشان سركرده خواهد شد، و به عمل مى رساند خواب مرا، و تازيانه ظلم و ستم را بر دوش خود خواهد كشيد، و مردم را از راه خدا منع خواهد كرد، و كتاب خدا را تحريف خواهد نمود و سنت مرا تغيير خواهد داد و ميراث فرزند مرا متصرف خواهد شد، و خود را پيشواى مردم خواهد خواند، و زيادتى بر وصى من خواهد كرد، و مالهاى خدا را به ناحق بر خود حلال خواهد نمود، و در غير طاعت خدا صرف خواهد كرد، و مرا و برادر و وزير مرا به دروغ نسبت خواهد داد، و دختر مرا از حق خود محروم خواهد نمود، پس دختر من او را نفرين مى كند و حق تعالى نفرين او را در "مثل اين روز" مستجاب خواهد گردانيد.
حذيفه گفت: پس، گفتم: يا رسول الله! دعا كن حق تعالى او را در حيات شما هلاك گرداند، حضرت فرمود: اى حذيفه! دوست نمى دارم جرأت كنم بر قضاى خدا و از او طلب كنم تغيير امرى را كه در علم او گذشته است، ولكن از حق تعالى سؤال كردم كه: فضيلت دهد آن روزى را كه خدا هلاك مى كند او را در آن روز بر ساير روزها، تا آنكه احترام آن روز سنتى گردد و در ميان دوستان و شيعيان اهل بيت من، پس حق تعالى وحى كرد به سوى من: اى محمد! در علم سابق من گذشته است كه فرا گيرد تو را و اهل بيت تو را محنتهاى دنيا و بلاها و ستمهاى منافقان و غصب كنندگان از بندگان من، آن منافقانى كه تو خير خواهى ايشان كردى و به تو خيانت كردند، و تو با ايشان راستى كردى و با تو مكر كردند، و تو را ايشان صاف بودى و دشمنى تو را به دل گرفتند، و تو ايشان را خشنود كردى و تو را تكذيب كردند، و تو ايشان را برگُزيدى و تو را در بليه گذاشتند، پس سوگند ياد مى كنم به حول و قوه و پادشاهى خود كه البته بگشايم به روى كسى كه غصب كند حق على را - كه وصى تو است بعد از تو - هزار در از پست ترين طبقه هاى جهنم كه آن را (فيلوق) گويند و او را و اصحاب او را در قعر جهنم جاى دهم، جائى كه شيطان از مرتبه خود بر او مشرف شود و او را لعنت كند، و آن منافقان را در قيامت عبرتى گردانم براى فرعونهايى كه در زمان پيامبران ديگر بوده اند، و براى سائر دشمنان دين، و ايشان را و دوستان ايشان را به سوى جهنم ببرم با ديده هاى كبود و صورتهاى غضبناك و درهم كشيده، با نهايت مذلت و خوارى و سرگردانى و پشيماني، و ايشان را به طور هميشگى و ابدالاباد در عذاب خود بدارم.
اى محمد! بدرستى كه همراه و وصى تو در منزلت تو، مى رسد به او بلاها از فرعون زمان او و غصب كننده حق او كه جرأت مى كند بر من، و كلام مرا قلب و تبديل مى كند، و شركت به من مى آورد و مردم را منع مى كند از راه من و گوساله اى از براى امت تو برپا مى كند، و كافر مى شود و به من در عرش و عظمت و جلال من، بدرستى كه امر كرده ام ملائكه هفت آسمان خود را و شيعيان و محبين شما را كه: عيد بگيرند روزى كه آن ملعون را هلاك مى كنم و امر كرده ام ايشان را كه كرسى كرامت مرا نصب كنند در برابر بيت المعمور و ثنا كنند بر من و طلب آمرزش نمايند براى شيعيان و محبان شما از فرزندان آدم.
و امر كرده ام ملائكه نويسندگان اعمال را كه در اين روز (از اين روز تا سه روز) قلم از مردم بردارند و ننويسند چيزى از گناهان ايشان را به خاطر كرامت تو و وصى تو.
اى محمد! قرار دادم اين روز را عيد براى تو و اهل بيت تو و براى كسانى كه تابع ايشان هستند از مؤمنان و شيعيان ايشان، و سوگند ياد مى كنم به عزت و جلال و علو و منزلت و مكان خود كه عطا كنم كسى را كه عيد بگيرد اين روز را از براى من، ثواب آنهايى كه به دور عرش احاطه كرده اند، و قبول كنم شفاعت او را بر خويشان او، و زياد كنم مال او را اگر وسعت دهد در اين روز بر خود و عيان خود، و هر سال در اين روز هزاران نفر از مواليان و شيعيان شما را از آتش جهنم آزاد گردانم، و قرار دهم سعى ايشان را گرامى داشته شده، و گناهان ايشان را آمرزيده شده، و اعمال ايشان را قبول شده.
حذيفه گفت: پس برخاست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و به خانه ام سلمه رفت، و من برگشتم در حالى كه صاحب يقين بودم در كفر ثانى (عمر)، تا آنكه بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ديدم كه او چه فتنه ها برانگيخت، و كفر اصلى خود را اظهار كرد و از دين برگشت، و دامان بى حيائى و وقاحت را براى غصب امامت و خلافت بالا زد، و قرآن را تحريف كرد، و آتش در خانه وحى و رسالت زد، و بدعتها در دين خدا قرار داد، و سنت آن حضرت را بَدَل كرد، و شهادت حضرت امير المؤمنين عليه السلام را رد كرد، و فاطمه سلام الله عليها دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را تكذيب نمود، و فدك را غصب كرد، و يهود و نصارى و مجوس را از خود راضى نمود، و نور ديده مصطفى را به خشم درآورد و او را راضى نكرد، و جميع سنتهاى رسول خدا را از بين برد، و تدبير كشتن امير المؤمنين عليه السلام را نمود، و جور و ستم را در ميان مردم آشكار كرد، و هر چه خدا حلال كرده بود حرام كرد، و هر چه خدا حرام كرده بود حلال كرد، و حكم نمود كه از پوست شتر درهم و دينار بسازند و خرج كنند، و سيلى به صورت فاطمه زهرا عليها السلام زد، و بر منبر حضرت رسالت به غصب و جور بالا رفت، و بر حضرت امير المؤمنين عليه السلام دروغ بست، و با آن حضرت دشمنى و معارضه كرد، و رأى آن حضرت را به سفاهت نسبت داد.
حذيفه گفت: پس حق تعالى دعاى مولاى مرا در حق آن منافق مستجاب گردانيد، و قتل او را بر دست كشنده او جارى ساخت.
پس رفتم به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السلام كه آن حضرت را تهنيت و مبارك باد بگويم به خاطر كشته شدن آن مناقف و واصل شدن او به عذاب و انتقام حق تعالى ، چون حضرت مرا ديد، فرمود: اى حذيفه! آيا به خاطر دارى آن روزى را كه آمدى به نزد سيد من رسول خدا صلى الله عليه و آله و من و دو سبط او حسن و حسين نزد او نشسته بوديم و با او اطعام مى خورديم، پس تو را راهنمايى و آگاه كردند بر فضيلت اين روز كه تو داخل شده بودى بر ايشان؟ گفتم بلى ، اى برادر رسول خدا! حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اين (همان) روزى است كه حق تعالى در آن ديده آل رسول را روشن گردانيد و من براى اين روز هفتاد و دو نام مى دانم.
حذيفه گفت: يا امير المومنين! دوست دارم كه اين نامهاى روز نهم ربيع الاول را از شما بشنوم.
حضرت فرمود: اى حذيفه! اين روز، روز استراحت است ( كه مومنان از شر آن فاسق امان يافتند) ، روز زائل شدن كرب و غم است، روز غدير دوم است، روز تخفيف گناهان شيعيان است، روز بخشش است، روز برداشتن قلم از شيعيان است، روز در هم شكستن بناى كفر و عداوت است، روز عقيقه است، روز بركت است، روز طلب خونهاى مؤمنان است، (روز) عيد بزرگ خدا است، روز مستجاب شدن دعاها است، روز موقف اعظم است، روز دورى جستن و پرهيز كردن از دشمنان است، روز شرط است، روز كندن (از خود جدا نمودن) لباس سياه است، روز ندامت و پشيمانى ظالم است، روز شكسته شدن شوكت مخالفان است، روز نفى هموم است، روز خشنودى است، روز فتح و پيروزى است، روز عرض اعمال كافران است، روز ظهور قدرت خدا است، روز پوشانيدن (عيوب) است، روز عفو از گناه شيعيان است، روز فرح و شادى شيعيان است، روز سيراب كردن است، روز توبه انابت و بازگشت به سوى حق تعالى است، روز زكات بزرگ است، روز فطردوم است، روز قتال با كفار در راه خدا است، روز گره خوردن آب دهان در گلوى مخالفان است، روز خشنودى مؤمنان است، روز عيد اهل بيت عليهم السلام است، روز ظفر يافتن بنى اسرائيل بر فرعون است، روز مقبول شدن اعمال شيعيان است، روز پيش فرستادن صدقات است، روز زيادتى مثوبات است، روز قتل منافق است، روز مشهود (شاهد) است، روزى است كه ظالم انگشت حسرت و ندامت به دندان مى گزد، روز خراب شدن بنيان ظلالت است، روز بخشش است، روز شهادت است، روز درگذشتن از گناه مؤمنان است، روز خوشى دلهاى مؤمنان است، روز برطرف شدن پادشاهى منافقان است، روز توفيق اهل ايمان است، روز رهائى و استراحت مؤمنان از شر كافران است، روز مظاهره كمك كردن به يكديگر است، روز مفاخره به خود باليدن است، روز قبول شدن اعمال است، روز ضعيف شدن (كفر) است، روز شكر حق تعالى است، روز يارى مظلومان است، روز زيارت كردن مؤمنان است، روز دوستى نمودن با مؤمنان است، روز سخت گريه كردناست، روز رسيدن به رحمتهاى الهى است، روز پاك گردانيدن اعمال است، روز برطرف شدن بدعتها است، روز ترك گناهان كبيره است، روز ندا كردن به حق است، روز موعظه و نصيحت است، روز عبادت است، روز انقياد رهبرى پيشوايان دين است.
حذيفه گفت: پس، از خدمت امير المومنين عليه السلام برخاستم، و گفتم:
اگر در نيابم از افعال خير و آنچه اميد ثواب از آن دارم مگر «محبت اين روز» و «دانستن فضيلت اين روز» را، هر آينه منتهاى آرزوى من خواهد بود.
پس محمد و يحيى (راويان اين حديث) گفتند: چون اين حديث را از احمد بن اسحاق شنيديم ، هر يك برخاستيم و سر او را بوسيديم و گفتم:
حمد و شكر مى كنيم خداوندى را كه جان ما را نگرفت تا اينكه «فضيلت اين روز مبارك» را به ما رسانيد، پس به خانه هاى خود برگشتيم و اين روز را عيد گرفتيم، پس بدرستى كه اين روز، عيد شيعه است.

«سزاوار است شيعيان را كه اين روز را تعظيم نمايند و اظهار سرور و شادى نمايند»
(تلخيص از كتاب زاد المعاد علامه مجلسى رحمه الله عليه ص 403)

نوشته شده توسط سید محمد در جمعه شانزدهم اسفند 1387
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهارم اسفند 1387
 لينك مطلب      

نوشته شده توسط سید محمد در یکشنبه چهارم اسفند 1387
 لينك مطلب      


  • درباره وبلاگ
  • با سلام .
    این وبلاگ شخصی و وابسته به هیچ هیئت یا گروهی نمی باشد
  • نقل قول از
  • لینکدونی
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده سیدمحمد
  • لوگوی سایت
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
     
    :جستجو در همین صفحه

     
  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin

  • کدهای شما

  • السلام علیک یا حسین بن حیدر
  • Design By TAKP30
  • طراحي قالب با

     
    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    کپي برداري از مطالب وبلاگ مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2005-2006 © by lovesickhosein.blogfa.com